بسیجی شهید محمودرضا بیضائی / مدافع حرم حضرت زینب س / نام مستعار : حسین نصرتی / تولد : ۱۸ آذر ماه ۱۳۶۰. تبریز / شهادت : ۲۹ دی ماه ۱۳۹۲. زینبیه صفحه اینستاگرام : mahmoudrezabeyzai tag:http://shahid-agha-mahmoudreza.mihanblog.com 2018-12-13T19:44:34+01:00 mihanblog.com من آن افطار را نمی خورم... 2016-02-10T12:23:25+01:00 2016-02-10T12:23:25+01:00 tag:http://shahid-agha-mahmoudreza.mihanblog.com/post/59 خادم مدافعان حرم

http://shahid-agha-mahmoudreza.mihanblog.com/





]]> تولدت مبارک {شهید عشق } 2015-12-08T20:30:00+01:00 2015-12-08T20:30:00+01:00 tag:http://shahid-agha-mahmoudreza.mihanblog.com/post/56 خادم مدافعان حرم سالروز ولادت مدافع حرم حضرت زینب (س)  بسیجی شهید محمودرضا بیضائی 18 اذر ماه 1360 سالروز ولادت مدافع حرم حضرت زینب (س)  بسیجی شهید محمودرضا بیضائی 

18 اذر ماه 1360





]]>
من شهیدبشم چیکار میکنی! 2015-10-22T12:14:20+01:00 2015-10-22T12:14:20+01:00 tag:http://shahid-agha-mahmoudreza.mihanblog.com/post/55 خادم مدافعان حرم سال ۸۵ بخاطر بحث کاری تهران بودم فرصت زیاد بود با رفقا رفتیم سمت گلزارشهدای بهشت زهرا.... مزار شهید پلارک یه عده بچه بسیجی جمع بودند.... خیلی زود چشمامون بهم گره خورد....قدم زنان نشستیم سر یادبود شهید همت... بهم گفت داداش اگه منشهیدبشم چیکار میکنی... خندیدمگفتم محمودرضا تو هنوز نصف دینت ناقصهنوبتی هم که باشه نوبت منه....من متاهلم و تو .....کاش نمیگفتم....گفت مهدی جان درسته نصف دینت کامله... اما.... تو وابستگیت از من بیشتره...راست میگفت محمودرضا....گفت از پدرم خیلی نگرانم خیلی قل


سال ۸۵ بخاطر بحث کاری تهران بودم فرصت زیاد بود با رفقا رفتیم سمت گلزارشهدای بهشت زهرا.... مزار شهید پلارک یه عده بچه 


بسیجی جمع بودند.... خیلی زود چشمامون بهم گره خورد....قدم زنان نشستیم سر یادبود شهید همت... بهم گفت داداش اگه 

منشهیدبشم چیکار میکنی... خندیدم


گفتم محمودرضا تو هنوز نصف دینت ناقصه

نوبتی هم که باشه نوبت منه....من متاهلم و تو .....

کاش نمیگفتم....

گفت مهدی جان درسته نصف دینت کامله... اما.... تو وابستگیت از من بیشتره...

راست میگفت محمودرضا....

گفت از پدرم خیلی نگرانم خیلی قلبا و روحا بهم وابسته است....نگران بی قراریشم...

ما از بچگی باهم بزرگ شدیم... بی خبر ازش نباش مهدی.....

اینارو زمانی میگفت که هنوزهفت سال باشهادتش فاصله داشت... فرودگاه تبریز سخت ترین لحظه های زندگی ام بود....پیر شدم تا پای


هواپیمای حامل پیکرش رسیدم....

یاد حرفاش افتادم....مهدی من اگه شهید بشم چیکار میکنی؟؟؟

اشک چشمام تمومی نداشت.....

محمودرضا رفت...... 


نقل از رفیق شهید...
]]>
عکسی که به داشتنش افتخار میکرد 2015-10-22T11:54:50+01:00 2015-10-22T11:54:50+01:00 tag:http://shahid-agha-mahmoudreza.mihanblog.com/post/54 خادم مدافعان حرم چند بار پیش آمد وقتی عکس‌های سوریه‌اش را در لپ تاپش نشان می‌داد، از او خواستم یکی دو تا عکس به من بدهد اما هیچوقت نداد! نمی‌خواست عکسی از او یا بچه‌هایی که آنجا هستند جایی منتشر بشود. یکی از عکس‌هایش که خیلی اصرار کردم برای داشتنش، عکسی بود که بعد از عملیات آزادسازی «حُجیرة» و ورود به حرم از این منطقه، با لباس نظامی در صحن حرم مطهر حضرت زینب (س) گرفته بود. بشدت به این عکس افتخار می‌کرد. می‌گفت خیلی دوست داشت که هر جور شده در حرم حضرت زینب (س) یک عکس با لباس نظامی بگیرد و بالا



چند بار پیش آمد وقتی عکس‌های سوریه‌اش را در لپ تاپش نشان می‌داد، از او خواستم یکی دو تا عکس به من بدهد اما هیچوقت نداد! 


نمی‌خواست عکسی از او یا بچه‌هایی که آنجا هستند جایی منتشر بشود. یکی از عکس‌هایش که خیلی اصرار کردم برای داشتنش، عکسی 


بود که بعد از عملیات آزادسازی «حُجیرة» و ورود به حرم از این منطقه، با لباس نظامی در صحن حرم مطهر حضرت زینب (س) گرفته بود. 


بشدت به این عکس افتخار می‌کرد. می‌گفت خیلی دوست داشت که هر جور شده در حرم حضرت زینب (س) یک عکس با لباس نظامی 


بگیرد و بالاخره با تمام محدودیت‌ها برای ورود به حرم با این لباس، به عشق خانم زینب (س) دل را زده بود به دریا و چند نفری با لباس 


رفته بودند داخل. بعد شهادتش نگاه به این عکس‌ کوهی از حسرت روی دوشم می‌گذارد. یک عمر زیارت عاشورا را لقلقه زبان کردیم و در 


پیشگاه امام حسین (ع) و اولاد و اصحابش ادعا کردیم که «یا لیتنا کنا معکم» و به زبان گفتیم «لبیک یا حسین» و این اواخر باز هم با


ادعا گفتیم «کلنا عباسک یا زینب» و در گفتن‌مان ماندیم که ماندیم… .

]]>
شیعه‌های ایران هیچ جای دنیا پیدا نمی‌شن! 2015-10-22T11:46:00+01:00 2015-10-22T11:46:00+01:00 tag:http://shahid-agha-mahmoudreza.mihanblog.com/post/53 خادم مدافعان حرم با شیعیان کشورهای لبنان، عراق، بحرین، سوریه و… آشنایی داشت و گاهی در موردشون چیزهایی می‌گفت. یکبار پرسیدم: شیعیان لبنان بهترند یا شیعیان عراق؟ گفت: شیعه‌های لبنان مطیع‌ترند ولی شیعه‌های عراق دچار دسته‌بندی و تشتت هستند، اما در جنگیدن و شجاعت بی‌نظیرند؛ دلشان هم خیلی با اهل‌بیت (ع)هستش، طوریکه تا پیششون اسم «حسین» و «زینب» و… را می‌بری طاقتشون رو از دست می‌دهند.  گفتم شیعه‌های ایران کجای کارند؟ با لحن خاصی گفت: شیعه‌های ایران هیچ جای دنیا پیدا نمی‌شن!


با شیعیان کشورهای لبنان، عراق، بحرین، سوریه و… آشنایی داشت و گاهی در موردشون چیزهایی می‌گفت. یکبار پرسیدم: شیعیان لبنان 


بهترند یا شیعیان عراق؟ گفت: شیعه‌های لبنان مطیع‌ترند ولی شیعه‌های عراق دچار دسته‌بندی و تشتت هستند، اما در جنگیدن و شجاعت 


بی‌نظیرند؛ دلشان هم خیلی با اهل‌بیت (ع)هستش، طوریکه تا پیششون اسم «حسین» و «زینب» و… را می‌بری طاقتشون رو از دست 


می‌دهند.  گفتم شیعه‌های ایران کجای کارند؟ با لحن خاصی گفت: شیعه‌های ایران هیچ جای دنیا پیدا نمی‌شن!

]]>
اخلاق شهید 2015-10-22T11:40:48+01:00 2015-10-22T11:40:48+01:00 tag:http://shahid-agha-mahmoudreza.mihanblog.com/post/52 خادم مدافعان حرم اخلاق شهید محمودرضا بیضائی.✨محمودرضا همیشه لبخند داشت هیچگاه ندیدم در مقابل شخصی تندی کند همیشه آرام صحبت میکرد وقتی میخندید خستگی ام ازبین میرفت.گاهی که ناراحت بودم می آمد صحبت میکردیم وکمی مزاح وقتی میخندید تمام غصه هایم برطرف میشد.همیشه همه ما منتظر خنده های زیبایش بودیم.راوی همرزم شهید.


اخلاق شهید محمودرضا بیضائی.✨


محمودرضا همیشه لبخند داشت هیچگاه ندیدم در مقابل شخصی تندی کند همیشه آرام صحبت میکرد وقتی میخندید خستگی ام 


ازبین میرفت.گاهی که ناراحت بودم می آمد صحبت میکردیم وکمی مزاح وقتی میخندید تمام غصه هایم برطرف میشد.همیشه همه ما 


منتظر خنده های زیبایش بودیم.


راوی همرزم شهید.

]]>
محمودرضا همیشه معطربود! 2015-10-22T11:30:50+01:00 2015-10-22T11:30:50+01:00 tag:http://shahid-agha-mahmoudreza.mihanblog.com/post/51 خادم مدافعان حرم شهید محمودرضابیضائیمحمودرضا همیشه معطربود همیشه لباس هایش مرتب بود به منظم بودن بسیارتوجه داشت چهره دلنشین وخندانش درکناراخلاق پسندیده اش برمحبوبیتش می افزود همیشه مورد توجه دوستان بود حتی زمانی که خوابیده بود از او عکس میگرفتند.راوی همرزم شهید.



شهید محمودرضابیضائی


محمودرضا همیشه معطربود همیشه لباس هایش مرتب بود به منظم بودن بسیارتوجه داشت چهره دلنشین وخندانش درکناراخلاق


پسندیده اش برمحبوبیتش می افزود همیشه مورد توجه دوستان بود حتی زمانی که خوابیده بود از او عکس میگرفتند.

راوی همرزم شهید.

]]>
تنبیه استاد درکلاس آموزشی 2015-10-22T11:24:49+01:00 2015-10-22T11:24:49+01:00 tag:http://shahid-agha-mahmoudreza.mihanblog.com/post/50 خادم مدافعان حرم تنبیه استاد درکلاس آموزشی دردوران آموزشی همیشه منتظرآمدن استاد بودیم کلاس پرشور وباتوجه بود درجلسه آموزش گاهی پیش می آمد دوستان به آموزش استاد توجه نمیکردند.استادبالبخند تذکرمیدادند اگرتوجهی نمیشد می فرمودند سینه خیز...سینه خیز برو...آموزش رامتوقف میکرد وخودش هم به همراه شخص خاطی سینه خیز می رفت. همه این ها نشان دهنده شخصیت اخلاقی استاد بود که ما گوشه ای ازآن رادر آموزش می دیدیم.


تنبیه استاد درکلاس آموزشی


دردوران آموزشی همیشه منتظرآمدن استاد بودیم کلاس پرشور وباتوجه بود درجلسه آموزش گاهی پیش می آمد دوستان به آموزش


استاد توجه نمیکردند.استادبالبخند تذکرمیدادند اگرتوجهی نمیشد می فرمودند سینه خیز...

سینه خیز برو...

آموزش رامتوقف میکرد وخودش هم به همراه شخص خاطی سینه خیز می رفت. همه این ها نشان دهنده شخصیت اخلاقی استاد بود 


که ما گوشه ای ازآن رادر آموزش می دیدیم.

]]>
خاطره اتفاقی 2015-10-22T11:14:26+01:00 2015-10-22T11:14:26+01:00 tag:http://shahid-agha-mahmoudreza.mihanblog.com/post/49 خادم مدافعان حرم اواخر اسفندماه بود رفته بودیم جنوب راهیان نور اتوبوس نگه داشت همه دوستان ازاتوبوس پیاده میشدند آمدم پایم را ازآخرین پله اتوبوس پایین بگذارم پایم سر خورد محکم برخورد کردم به یک برادر که کنار درایستاده بود وخوش آمد می گفت... انقدر محکم که خوردم زمین وخاکی شدم! سریع خم شد گفت چیشد برادر!دستم راگرفت بلندم کرد لباسهایم تمام خاکی شده بود خاک هاراتکاند... صورتم رابوسید...دستم را گرفت گفت بیابرویم پیش دوستانم شربتی بنوشرفتیم...رفیقش پرسید چیشده محمودرضا؟اتفاق رابرایشان تعریف کرد لیوان شربت خنک


اواخر اسفندماه بود رفته بودیم جنوب راهیان نور اتوبوس نگه داشت همه دوستان ازاتوبوس پیاده میشدند آمدم پایم را ازآخرین 


پله اتوبوس پایین بگذارم پایم سر خورد محکم برخورد کردم به یک برادر که کنار درایستاده بود وخوش آمد می گفت... انقدر


محکم که خوردم زمین وخاکی شدم! سریع خم شد گفت چیشد برادر!

دستم راگرفت بلندم کرد لباسهایم تمام خاکی شده بود خاک هاراتکاند... صورتم رابوسید...دستم را گرفت گفت بیابرویم پیش 


دوستانم شربتی بنوش


رفتیم...

رفیقش پرسید چیشده محمودرضا؟

اتفاق رابرایشان تعریف کرد لیوان شربت خنکی بهم داد .تاآخرسفرآقامحمودرضاودوستانش نسبت بنده محبت داشتند وبابت 


اتفاق آن روز مزاح میکردیم .خاطره ای از آشنایی اتفاقی باشهیدمحمودرضابیضائی

]]>
روی بیت المال خیلی حساس بود.! 2015-10-22T11:08:42+01:00 2015-10-22T11:08:42+01:00 tag:http://shahid-agha-mahmoudreza.mihanblog.com/post/48 خادم مدافعان حرم محمود رضا روی بیت المال خیلی حساس بود. واقعا حواسش وقتی که از بیت المال استفاده می کرد جمع بود. وقتی که سوریه بودیم همه به خانواده هاشون زنگ می زدند.محمود رضا هم زنگ می زد و صحبت می کرد. ولی همیشه پول تلفن رو حساب می کرد. محال بود تلفن بزنه و حساب نکنه پول تلفن رو. این در صورتی بود که هیچکس اینکارو نمی کرد.نثار روحش صلوات اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم




محمود رضا روی بیت المال خیلی حساس بود. واقعا حواسش وقتی که از بیت المال استفاده می کرد جمع بود. وقتی که سوریه بودیم همه 


به خانواده هاشون زنگ می زدند.محمود رضا هم زنگ می زد و صحبت می کرد. ولی همیشه پول تلفن رو حساب می کرد. محال بود تلفن


بزنه و حساب نکنه پول تلفن رو. این در صورتی بود که هیچکس اینکارو نمی کرد.

نثار روحش صلوات 


اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

]]>
«تکفیری‌ها از ما و نام امام خمینی (ره) بشدت می‌ترسند!» 2015-09-13T12:27:00+01:00 2015-09-13T12:27:00+01:00 tag:http://shahid-agha-mahmoudreza.mihanblog.com/post/47 خادم مدافعان حرم >>  دست نوشته شهید بر روی دیوار سوریه  <<یکبار عکسهایی را که آنجا از دیوار نوشته‌های تکفیری‌ها گرفته بود توی لپ تاپش نشانم میداد. توی عکس‌ها یک عکس هم از یکی از بچه‌های خودشان بود که او را در حال نوشتن شعاری به زبان عربی روی دیوار نشان می‌داد. به این عکس که رسیدیم محمودرضا گفت: «این بعد از نوشتن شعار زیرش نوشت جیش الخمینی فی سوریا»… این را که گفت زد زیر خنده. گفتم به چی می‌خندی؟ گفت: «تکفیری‌ها از ما و نام امام خمینی (ره) بشدت می‌ترسند!» بعد تعریف کرد که یک ر




>>  دست نوشته شهید بر روی دیوار سوریه  <<









یکبار عکسهایی را که آنجا از دیوار نوشته‌های تکفیری‌ها گرفته بود توی لپ تاپش نشانم میداد. توی عکس‌ها یک عکس هم از یکی از 

بچه‌های خودشان بود که او را در حال نوشتن شعاری به زبان عربی روی دیوار نشان می‌داد. به این عکس که رسیدیم محمودرضا گفت: 

«این بعد از نوشتن شعار زیرش نوشت جیش الخمینی فی سوریا»… این را که گفت زد زیر خنده. گفتم به چی می‌خندی؟ گفت: 

«تکفیری‌ها از ما و نام امام خمینی (ره) بشدت می‌ترسند!» بعد تعریف کرد که یک روز در یکی از مناطقی که آزاد شده بود، متوجه 

پیرمردی شدیم که سرگردان به اینطرف و آنطرف می‌دوید. رفتیم جلو و پرسیدیم چه شده؟ گفت پسرش مجروح در خانه افتاده اما 

کسی از اهالی محل اینجا نیست که از او کمک بخواهد. با تعدادی از بچه‌ها رفتیم داخل خانه‌اش و دیدیم پسرش یکی از تکفیری‌های 

مسلح است؛ با هیکل درشت و ریش بلند و لباس چریکی که یک گوشه افتاده بود و خون زیادی از او رفته بود. تا متوجه حضور ما در

خانه شد شروع کرد به رجز خواندن و داد و فریاد کردن و هر چه از در دهانش درآمد نثار علوی‌ها و سوری‌هایی کرد که با آنها 

می‌جنگند. همینطور که داشت فریاد می‌زد و بد و بیراه می‌گفت، یکی از بچه‌ها رفت نزدیکش و توی گوشش به عربی گفت میدانی ما

کی هستیم؟ ما ایرانی هستیم. این را که گفت دیگر صدایی از طرف در نیامد!

به نقل از برادر شهید بیضایی (احمد رضا بیضایی)
]]> مراسم شهید باکری و دیدار حاج قاسم 2015-09-13T11:36:53+01:00 2015-09-13T11:36:53+01:00 tag:http://shahid-agha-mahmoudreza.mihanblog.com/post/46 خادم مدافعان حرم اسفند سال ۸۸ بود. مثل هر سال در تالار وزارت کشور برای سالگرد شهادت شهید باکری مراسم گرفته بودند. تهران بودم آنروز.&nbsp;محمودرضا&nbsp;زنگ زد و گفت: می‌آیی مراسم؟ گفتم: می‌آیم، چطور؟ گفت: بیا، سخنران مراسم قاسم سلیمانی است. گفتم: حتما می‌آیم.&nbsp;و مقابل ورودی تالار قرار گذاشتیم. محمودرضا زودتر از من رسیده بود. من با چند نفر از دوستان رفته بودم. بیرون، محمودرضا&nbsp;را پیدا کردم و رفتیم و نشستیم طبقه بالا. همه صندلی‌ها پر بود و به زحمت جایی روی لبه یکی از پله‌ها پیدا کردیم و نشستیم روی لبه.
اسفند سال ۸۸ بود. مثل هر سال در تالار وزارت کشور برای سالگرد شهادت شهید باکری مراسم گرفته بودند. تهران بودم آنروز. 

محمودرضا زنگ زد و گفت: می‌آیی مراسم؟ گفتم: می‌آیم، چطور؟ گفت: بیا، سخنران مراسم قاسم سلیمانی است. گفتم: حتما

می‌آیم. و مقابل ورودی تالار قرار گذاشتیم. محمودرضا زودتر از من رسیده بود. من با چند نفر از دوستان رفته بودم. بیرون، محمودرضا 

را پیدا کردم و رفتیم و نشستیم طبقه بالا. همه صندلی‌ها پر بود و به زحمت جایی روی لبه یکی از پله‌ها پیدا کردیم و نشستیم روی لبه. تا 

حاج قاسم بیاید، با محمودرضا حرف می‌زدیم ولی حاج قاسم که روی سن آمد محمودرضا سکوت کرد و دیگر حرف نمی‌زد. من گوشی 

موبایلم را درآوردم و شروع کردم به ضبط کردن حرفهای حاج قاسم. محمودرضا تا آخر، همینطور توی سکوت بود و گوش می‌داد.

وقتی حاج قاسم داشت حرفهایش را جمع بندی می‌کرد، محمودرضا یکمرتبه گفت: «حاج قاسم خیلی ضیق وقت دارد. این کت و 

شلواری که تنش هست را می‌بینی؟ شاید اصرار کرده‌‌اند تا این کت و شلوار را بپوشد و الا حاج قاسم همین قدر هم وقت ندارد.» بعد از 

برنامه، از پله‌های ساختمان وزارت کشور پایین می‌آمدیم که به محمودرضا گفتم: کاش می‌شد حاج قاسم را از نزدیک ببینیم. گفت: 

«من خجالت می‌کشم وقتی توی صورت حاج قاسم نگاه می‌کنم؛ چهره‌اش خیلی خسته و تکیده است.» محمودرضا خودش هم این 

مجاهده و پرکاری را داشت. این اواخر یکبار گفت: «من یکبار پیش حاج قاسم برای بچه‌ها حرف می‌زدم، گفتم بچه‌ها من اینطور 

فهمیده‌ام که خداوند شهادت را به کسانی می‌دهد که پرکار هستند و شهدای ما غالبا اینطور بوده‌اند.» بعد گفت: «حاج قاسم این حرف 

را تأیید کرد و گفت بله همینطور بود.»
]]>
قناسه چی حرفه ای 2015-09-13T07:56:24+01:00 2015-09-13T07:56:24+01:00 tag:http://shahid-agha-mahmoudreza.mihanblog.com/post/45 خادم مدافعان حرم قناسه چی حرفه ای - یکی از نیروهای آموزشی شهید محمودرضا بیضایی در مطلبی در فضای مجازی نوشت: هنوز جملاتش حین آموزش&nbsp;یادمه: یک نگاه دقیق، حس جریان هوا و تنظیم نشانه، حبس نفس و گرفتن خلاصی ماشه و تق...یک قناسه چی حرفه ای بود. «محمودرضا بیضایی» (حسین نصرتی)، متولد 18 آذر1360 شمسی در تبریز، به تاریخ 29 دی ماه 1392، در&nbsp;«جهاد مقدس» برای دفاع از حریم «اسلام ناب محمدی(صلوات الله علیه و آله)» و حرمِ «بانوی مقاومت» حضرت زینب کبری (سلام الله&nbsp;علیها)، به دست «مزدوران سعودی» و «سرسپردگان اسلام آمر





قناسه چی حرفه ای - یکی از نیروهای آموزشی شهید محمودرضا بیضایی در مطلبی در فضای مجازی نوشت: هنوز جملاتش حین آموزش 

یادمه: یک نگاه دقیق، حس جریان هوا و تنظیم نشانه، حبس نفس و گرفتن خلاصی ماشه و تق...

یک قناسه چی حرفه ای بود. «محمودرضا بیضایی» (حسین نصرتی)، متولد 18 آذر1360 شمسی در تبریز، به تاریخ 29 دی ماه 1392، در 

«جهاد مقدس» برای دفاع از حریم «اسلام ناب محمدی(صلوات الله علیه و آله)» و حرمِ «بانوی مقاومت» حضرت زینب کبری (سلام الله 

علیها)، به دست «مزدوران سعودی» و «سرسپردگان اسلام آمریکایی» به شهادت رسید.
]]>
محمد تاجیک درباره ی محمودرضا می گوید ! 2015-09-13T07:03:18+01:00 2015-09-13T07:03:18+01:00 tag:http://shahid-agha-mahmoudreza.mihanblog.com/post/44 خادم مدافعان حرم محمد تاجیک از بیضایی می گوید: من از زمان جنگ ایران و عراق شاید صدنفر از دوستانم را دفن کرده ام.صحنه ای که من در آن با بیل خک برداشته و داخل قبر بر روی پیکر شهید ریختم به معنی پایان قصه مستند ماست.شهید محمودرضا بیضایی آدم عجیب و غریبی نبود که بگوییم خاص بود و کسی دیگر مثل او وجود نداشت و ندارد؛ زیرا خاک ایران افراد&nbsp;زیادی از این دست را پرورش می دهد. یعنی اگر محمودرضا به اروپا و امریکا و امثال این کشورها می رفت، آدم خاصی به حساب&nbsp;می آمد چرا که خاک آن نقاط آدم هایی از این جنس را تولید نمی







محمد تاجیک از بیضایی می گوید: من از زمان جنگ ایران و عراق شاید صدنفر از دوستانم را دفن کرده ام.

صحنه ای که من در آن با بیل خک برداشته و داخل قبر بر روی پیکر شهید ریختم به معنی پایان قصه مستند ماست.

شهید محمودرضا بیضایی آدم عجیب و غریبی نبود که بگوییم خاص بود و کسی دیگر مثل او وجود نداشت و ندارد؛ زیرا خاک ایران


افراد زیادی از این دست را پرورش می دهد. یعنی اگر محمودرضا به اروپا و امریکا و امثال این کشورها می رفت، آدم خاصی به حساب 


می آمد چرا که خاک آن نقاط آدم هایی از این جنس را تولید نمی کند.


محمودرضا یک فرد معمولی بود. رستم دستان بودن در تمام افراد این سرزمین نهادینه است، منتها باید زمینه فراهم باشد. در واقع


زمینه برای محمودرضا فراهم بود و خود را نشان داد. همه ی آن کسانی که الان در سوریه هستند همه مثل محمودرضا هستند.

به قول شهید چمران هنگامی که شیپور جنگ نواخته می شود مرد از نامرد شناخته می شود. ما از این افراد در جامعه خود زیاد داریم 


که به قول حضرت امام یا در شکم مادران خود هستند یا در بغل آنان و یا در مدرسه و هروقت موقع آن برسد خود را نشان خواهند داد.


محمودرضا فرد متخصص و باشعوری و با صلابت بود و اواخر در کارش بسیار ارتقاء یافته بود. او با شهامت، دلیر و کاربلد بود. 

اگر دوباره جنگ اتفاق بیافتد بازهم مانند دهه شصت این مردم به میدان می آیند و قطعا می ایند مگر اینکه انسان نباشند و گرنه این 


خاصیت خاک ماست که همیشه چنین انسان هایی را تربیت کرده است و من مخالفم با کسانی که می گویند نسل امروز میدان را


خالی می گذارند و با یقین می گویم که آن ها اگر لازم باشد به میدان خواهند آمد.


هر وقت با شهید جایی می رفتیم و مثلا به یک موشک دست ساز برخورد می کردیم، محمودرضا می گفت این موشک کار من است. 


یعنی امضای خود شهید روی آن بود و آن موشک سبک کار محمودرضا بود نه کس دیگر.

]]>