تبلیغات
icon

 بسیجی شهید محمودرضا بیضائی - مطالب مهر 1394
«اذا کان المنادی زینب (س) فأهلا بالشهادة»



سال ۸۵ بخاطر بحث کاری تهران بودم فرصت زیاد بود با رفقا رفتیم سمت گلزارشهدای بهشت زهرا.... مزار شهید پلارک یه عده بچه 


بسیجی جمع بودند.... خیلی زود چشمامون بهم گره خورد....قدم زنان نشستیم سر یادبود شهید همت... بهم گفت داداش اگه 

منشهیدبشم چیکار میکنی... خندیدم


گفتم محمودرضا تو هنوز نصف دینت ناقصه

نوبتی هم که باشه نوبت منه....من متاهلم و تو .....

کاش نمیگفتم....

گفت مهدی جان درسته نصف دینت کامله... اما.... تو وابستگیت از من بیشتره...

راست میگفت محمودرضا....

گفت از پدرم خیلی نگرانم خیلی قلبا و روحا بهم وابسته است....نگران بی قراریشم...

ما از بچگی باهم بزرگ شدیم... بی خبر ازش نباش مهدی.....

اینارو زمانی میگفت که هنوزهفت سال باشهادتش فاصله داشت... فرودگاه تبریز سخت ترین لحظه های زندگی ام بود....پیر شدم تا پای


هواپیمای حامل پیکرش رسیدم....

یاد حرفاش افتادم....مهدی من اگه شهید بشم چیکار میکنی؟؟؟

اشک چشمام تمومی نداشت.....

محمودرضا رفت...... 


نقل از رفیق شهید...



چند بار پیش آمد وقتی عکس‌های سوریه‌اش را در لپ تاپش نشان می‌داد، از او خواستم یکی دو تا عکس به من بدهد اما هیچوقت نداد! 


نمی‌خواست عکسی از او یا بچه‌هایی که آنجا هستند جایی منتشر بشود. یکی از عکس‌هایش که خیلی اصرار کردم برای داشتنش، عکسی 


بود که بعد از عملیات آزادسازی «حُجیرة» و ورود به حرم از این منطقه، با لباس نظامی در صحن حرم مطهر حضرت زینب (س) گرفته بود. 


بشدت به این عکس افتخار می‌کرد. می‌گفت خیلی دوست داشت که هر جور شده در حرم حضرت زینب (س) یک عکس با لباس نظامی 


بگیرد و بالاخره با تمام محدودیت‌ها برای ورود به حرم با این لباس، به عشق خانم زینب (س) دل را زده بود به دریا و چند نفری با لباس 


رفته بودند داخل. بعد شهادتش نگاه به این عکس‌ کوهی از حسرت روی دوشم می‌گذارد. یک عمر زیارت عاشورا را لقلقه زبان کردیم و در 


پیشگاه امام حسین (ع) و اولاد و اصحابش ادعا کردیم که «یا لیتنا کنا معکم» و به زبان گفتیم «لبیک یا حسین» و این اواخر باز هم با


ادعا گفتیم «کلنا عباسک یا زینب» و در گفتن‌مان ماندیم که ماندیم… .




با شیعیان کشورهای لبنان، عراق، بحرین، سوریه و… آشنایی داشت و گاهی در موردشون چیزهایی می‌گفت. یکبار پرسیدم: شیعیان لبنان 


بهترند یا شیعیان عراق؟ گفت: شیعه‌های لبنان مطیع‌ترند ولی شیعه‌های عراق دچار دسته‌بندی و تشتت هستند، اما در جنگیدن و شجاعت 


بی‌نظیرند؛ دلشان هم خیلی با اهل‌بیت (ع)هستش، طوریکه تا پیششون اسم «حسین» و «زینب» و… را می‌بری طاقتشون رو از دست 


می‌دهند.  گفتم شیعه‌های ایران کجای کارند؟ با لحن خاصی گفت: شیعه‌های ایران هیچ جای دنیا پیدا نمی‌شن!




اخلاق شهید محمودرضا بیضائی.✨


محمودرضا همیشه لبخند داشت هیچگاه ندیدم در مقابل شخصی تندی کند همیشه آرام صحبت میکرد وقتی میخندید خستگی ام 


ازبین میرفت.گاهی که ناراحت بودم می آمد صحبت میکردیم وکمی مزاح وقتی میخندید تمام غصه هایم برطرف میشد.همیشه همه ما 


منتظر خنده های زیبایش بودیم.


راوی همرزم شهید.




شهید محمودرضابیضائی


محمودرضا همیشه معطربود همیشه لباس هایش مرتب بود به منظم بودن بسیارتوجه داشت چهره دلنشین وخندانش درکناراخلاق


پسندیده اش برمحبوبیتش می افزود همیشه مورد توجه دوستان بود حتی زمانی که خوابیده بود از او عکس میگرفتند.

راوی همرزم شهید.



تنبیه استاد درکلاس آموزشی


دردوران آموزشی همیشه منتظرآمدن استاد بودیم کلاس پرشور وباتوجه بود درجلسه آموزش گاهی پیش می آمد دوستان به آموزش


استاد توجه نمیکردند.استادبالبخند تذکرمیدادند اگرتوجهی نمیشد می فرمودند سینه خیز...

سینه خیز برو...

آموزش رامتوقف میکرد وخودش هم به همراه شخص خاطی سینه خیز می رفت. همه این ها نشان دهنده شخصیت اخلاقی استاد بود 


که ما گوشه ای ازآن رادر آموزش می دیدیم.



اواخر اسفندماه بود رفته بودیم جنوب راهیان نور اتوبوس نگه داشت همه دوستان ازاتوبوس پیاده میشدند آمدم پایم را ازآخرین 


پله اتوبوس پایین بگذارم پایم سر خورد محکم برخورد کردم به یک برادر که کنار درایستاده بود وخوش آمد می گفت... انقدر


محکم که خوردم زمین وخاکی شدم! سریع خم شد گفت چیشد برادر!

دستم راگرفت بلندم کرد لباسهایم تمام خاکی شده بود خاک هاراتکاند... صورتم رابوسید...دستم را گرفت گفت بیابرویم پیش 


دوستانم شربتی بنوش


رفتیم...

رفیقش پرسید چیشده محمودرضا؟

اتفاق رابرایشان تعریف کرد لیوان شربت خنکی بهم داد .تاآخرسفرآقامحمودرضاودوستانش نسبت بنده محبت داشتند وبابت 


اتفاق آن روز مزاح میکردیم .خاطره ای از آشنایی اتفاقی باشهیدمحمودرضابیضائی






محمود رضا روی بیت المال خیلی حساس بود. واقعا حواسش وقتی که از بیت المال استفاده می کرد جمع بود. وقتی که سوریه بودیم همه 


به خانواده هاشون زنگ می زدند.محمود رضا هم زنگ می زد و صحبت می کرد. ولی همیشه پول تلفن رو حساب می کرد. محال بود تلفن


بزنه و حساب نکنه پول تلفن رو. این در صورتی بود که هیچکس اینکارو نمی کرد.

نثار روحش صلوات 


اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم







|
|
|