تبلیغات
icon

 بسیجی شهید محمودرضا بیضائی - مطالب شهریور 1394
«اذا کان المنادی زینب (س) فأهلا بالشهادة»







>>  دست نوشته شهید بر روی دیوار سوریه  <<









یکبار عکسهایی را که آنجا از دیوار نوشته‌های تکفیری‌ها گرفته بود توی لپ تاپش نشانم میداد. توی عکس‌ها یک عکس هم از یکی از 

بچه‌های خودشان بود که او را در حال نوشتن شعاری به زبان عربی روی دیوار نشان می‌داد. به این عکس که رسیدیم محمودرضا گفت: 

«این بعد از نوشتن شعار زیرش نوشت جیش الخمینی فی سوریا»… این را که گفت زد زیر خنده. گفتم به چی می‌خندی؟ گفت: 

«تکفیری‌ها از ما و نام امام خمینی (ره) بشدت می‌ترسند!» بعد تعریف کرد که یک روز در یکی از مناطقی که آزاد شده بود، متوجه 

پیرمردی شدیم که سرگردان به اینطرف و آنطرف می‌دوید. رفتیم جلو و پرسیدیم چه شده؟ گفت پسرش مجروح در خانه افتاده اما 

کسی از اهالی محل اینجا نیست که از او کمک بخواهد. با تعدادی از بچه‌ها رفتیم داخل خانه‌اش و دیدیم پسرش یکی از تکفیری‌های 

مسلح است؛ با هیکل درشت و ریش بلند و لباس چریکی که یک گوشه افتاده بود و خون زیادی از او رفته بود. تا متوجه حضور ما در

خانه شد شروع کرد به رجز خواندن و داد و فریاد کردن و هر چه از در دهانش درآمد نثار علوی‌ها و سوری‌هایی کرد که با آنها 

می‌جنگند. همینطور که داشت فریاد می‌زد و بد و بیراه می‌گفت، یکی از بچه‌ها رفت نزدیکش و توی گوشش به عربی گفت میدانی ما

کی هستیم؟ ما ایرانی هستیم. این را که گفت دیگر صدایی از طرف در نیامد!

به نقل از برادر شهید بیضایی (احمد رضا بیضایی)

اسفند سال ۸۸ بود. مثل هر سال در تالار وزارت کشور برای سالگرد شهادت شهید باکری مراسم گرفته بودند. تهران بودم آنروز. 

محمودرضا زنگ زد و گفت: می‌آیی مراسم؟ گفتم: می‌آیم، چطور؟ گفت: بیا، سخنران مراسم قاسم سلیمانی است. گفتم: حتما

می‌آیم. و مقابل ورودی تالار قرار گذاشتیم. محمودرضا زودتر از من رسیده بود. من با چند نفر از دوستان رفته بودم. بیرون، محمودرضا 

را پیدا کردم و رفتیم و نشستیم طبقه بالا. همه صندلی‌ها پر بود و به زحمت جایی روی لبه یکی از پله‌ها پیدا کردیم و نشستیم روی لبه. تا 

حاج قاسم بیاید، با محمودرضا حرف می‌زدیم ولی حاج قاسم که روی سن آمد محمودرضا سکوت کرد و دیگر حرف نمی‌زد. من گوشی 

موبایلم را درآوردم و شروع کردم به ضبط کردن حرفهای حاج قاسم. محمودرضا تا آخر، همینطور توی سکوت بود و گوش می‌داد.

وقتی حاج قاسم داشت حرفهایش را جمع بندی می‌کرد، محمودرضا یکمرتبه گفت: «حاج قاسم خیلی ضیق وقت دارد. این کت و 

شلواری که تنش هست را می‌بینی؟ شاید اصرار کرده‌‌اند تا این کت و شلوار را بپوشد و الا حاج قاسم همین قدر هم وقت ندارد.» بعد از 

برنامه، از پله‌های ساختمان وزارت کشور پایین می‌آمدیم که به محمودرضا گفتم: کاش می‌شد حاج قاسم را از نزدیک ببینیم. گفت: 

«من خجالت می‌کشم وقتی توی صورت حاج قاسم نگاه می‌کنم؛ چهره‌اش خیلی خسته و تکیده است.» محمودرضا خودش هم این 

مجاهده و پرکاری را داشت. این اواخر یکبار گفت: «من یکبار پیش حاج قاسم برای بچه‌ها حرف می‌زدم، گفتم بچه‌ها من اینطور 

فهمیده‌ام که خداوند شهادت را به کسانی می‌دهد که پرکار هستند و شهدای ما غالبا اینطور بوده‌اند.» بعد گفت: «حاج قاسم این حرف 

را تأیید کرد و گفت بله همینطور بود.»






قناسه چی حرفه ای - یکی از نیروهای آموزشی شهید محمودرضا بیضایی در مطلبی در فضای مجازی نوشت: هنوز جملاتش حین آموزش 

یادمه: یک نگاه دقیق، حس جریان هوا و تنظیم نشانه، حبس نفس و گرفتن خلاصی ماشه و تق...

یک قناسه چی حرفه ای بود. «محمودرضا بیضایی» (حسین نصرتی)، متولد 18 آذر1360 شمسی در تبریز، به تاریخ 29 دی ماه 1392، در 

«جهاد مقدس» برای دفاع از حریم «اسلام ناب محمدی(صلوات الله علیه و آله)» و حرمِ «بانوی مقاومت» حضرت زینب کبری (سلام الله 

علیها)، به دست «مزدوران سعودی» و «سرسپردگان اسلام آمریکایی» به شهادت رسید.







محمد تاجیک از بیضایی می گوید: من از زمان جنگ ایران و عراق شاید صدنفر از دوستانم را دفن کرده ام.

صحنه ای که من در آن با بیل خک برداشته و داخل قبر بر روی پیکر شهید ریختم به معنی پایان قصه مستند ماست.

شهید محمودرضا بیضایی آدم عجیب و غریبی نبود که بگوییم خاص بود و کسی دیگر مثل او وجود نداشت و ندارد؛ زیرا خاک ایران


افراد زیادی از این دست را پرورش می دهد. یعنی اگر محمودرضا به اروپا و امریکا و امثال این کشورها می رفت، آدم خاصی به حساب 


می آمد چرا که خاک آن نقاط آدم هایی از این جنس را تولید نمی کند.


محمودرضا یک فرد معمولی بود. رستم دستان بودن در تمام افراد این سرزمین نهادینه است، منتها باید زمینه فراهم باشد. در واقع


زمینه برای محمودرضا فراهم بود و خود را نشان داد. همه ی آن کسانی که الان در سوریه هستند همه مثل محمودرضا هستند.

به قول شهید چمران هنگامی که شیپور جنگ نواخته می شود مرد از نامرد شناخته می شود. ما از این افراد در جامعه خود زیاد داریم 


که به قول حضرت امام یا در شکم مادران خود هستند یا در بغل آنان و یا در مدرسه و هروقت موقع آن برسد خود را نشان خواهند داد.


محمودرضا فرد متخصص و باشعوری و با صلابت بود و اواخر در کارش بسیار ارتقاء یافته بود. او با شهامت، دلیر و کاربلد بود. 

اگر دوباره جنگ اتفاق بیافتد بازهم مانند دهه شصت این مردم به میدان می آیند و قطعا می ایند مگر اینکه انسان نباشند و گرنه این 


خاصیت خاک ماست که همیشه چنین انسان هایی را تربیت کرده است و من مخالفم با کسانی که می گویند نسل امروز میدان را


خالی می گذارند و با یقین می گویم که آن ها اگر لازم باشد به میدان خواهند آمد.


هر وقت با شهید جایی می رفتیم و مثلا به یک موشک دست ساز برخورد می کردیم، محمودرضا می گفت این موشک کار من است. 


یعنی امضای خود شهید روی آن بود و آن موشک سبک کار محمودرضا بود نه کس دیگر.







|
|
|