تبلیغات
icon

 بسیجی شهید محمودرضا بیضائی - مطالب مرداد 1394
«اذا کان المنادی زینب (س) فأهلا بالشهادة»



اولین بار محمودرضا را اواخر تابستان در حوالی حرم حضرت زینب (سلام  الله علیها) دیدم و با او آشنا شدم. رفتار و کردار او را که 

مشاهده می‌کردم مرا به فکر وا‌داشت که چگونه او و دوستان جوانش بعد از گذشت نزدیک سه دهه از سال‌های دفاع مقدس و عصر 

امام خمینی(ره)، همانند خط‌ شکنان عملیات‌های فتح سوسنگرد و خرمشهر با ایمان و انگیزه قوی و شجاعت وصف ناشدنی در حمایت 

از اسلام و انقلاب اسلامی و دفاع از حریم اهل‌بیت (ع) مردانه ایستاده و مرگ را به بازیچه گرفته‌اند. محرم در راه بود، قرار شده بود که 

با عملیات‌هایی، اطراف حرم بی‌بی (سلام الله علیها) از اشغال دشمنان اسلام پاک‌سازی شده تا مردم، محرم امسال بتوانند به‌ راحتی و 

در امنیت کامل، در ایام شهادت سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) عزاداری نمایند. محمودرضا نیز مانند بقیه برای شروع 

عملیات لحظه شماری می‌کرد. خیلی خوشحال به نظر می‌رسید. با شادی فوق‌العاده‌ای از حضورش بر بالای گلدسته‌های حرم جهت 

شناسایی دشمن تعریف می‌کرد و عکس‌های نابی  که از حرم مطهر و گنبد و بارگاه حضرت زینب(س) برای خود تهیه کرده بود. یادم 

می‌آید در مرحله سوم عملیات آزادسازی مناطق غرب حرم مطهر عملیات تا شب ادامه پیدا کرد، مدافعین حرم با مشکل کمبود نیرو 

برای ادامه عملیات مواجه شده بودند، محمودرضا به آنها گفته بود: من به‌ همراه پنج نفر دیگر داوطلبان حاضرم کار دفاع از منطقه 

هم‌جوار نیروها را تا صبح به‌عهده بگیرم تا امنیت منطقه جدید متصرفی، تأمین شده و عملیات متوقف نشود. این در حالی بود که 

محمودرضا و همرزمان عراقی‌اش از صبح مشغول عملیات و بسیار خسته بودند. کاری بود که باور قبول انجام آن ناشدنی بود. فرمانده 

منطقه از این پیشنهاد بسیار تعجب کرد و با حالتی خاص گفت: مگر می‌شود؟! مترجم به او گفت: حسین ایرانی است! یعنی اینکه 

ایرانی‌ها با بقیه فرق داشته و شجاعت فوق‌العاده‌ای دارند. فرمانده عرب سرش را به‌علامت رضایت تکان داد و گفته‌ او  را تصدیق نمود.

وقتی به آن شهید خیره می‌شدید و رفتارش را زیر نظر می‌گرفتید، روحیه و شجاعت بچه‌های خط‌ شکن عملیات کربلای ۵ را در او 

می‌دیدید، همیشه خندان بود و تبسم به چهره داشت. احترام خاصی به همرزمانش بخصوص پیشکسوتان می‌گذاشت. این اواخر به‌طور 

مرتب او را می‌دیدم. پیگیری و تلاش بسیار جدی‌ای برای شناسایی منطقه دشمن و آماده سازی منطقه جهت عملیات داشت. دلش 

می‌خواست زودتر عملیات شروع شود و اطراف حرم نورانی عقیله بنی‌هاشم، حضرت زینب (س) از لوث وجود حرامیان پاک شود، روز 

عملیات هم در خط او را به‌ همراه شهید حسین مرادی دیدم. هر دو مثل همیشه خندان و پرنشاط و فعال بودند. با تعداد دیگری از 

رزمندگان داوطلب مدافع حرم مطهر از دیگر کشورها، روی زمین نشسته و مشغول صحبت و احتمالاً هماهنگی‌های لازم برای ادامه 

عملیات بودند. درگیری با تروریست‌های کافر به‌ شدت ادامه داشت و آتش رزمندگان روی مواضع آنان باریدن گرفته بود. ساعتی بعد

محمد حسین مرادی در حین درگیری با دشمن هدف تک‌تیرانداز دشمن واقع و به‌ شدت مجروح شد. محمد حسین ۲ هفته بعد در 

جوار حرم مطهر ام‌المصائب، حضرت زینب (س) پر کشید و هم‌ پرواز شهدا کنار ملائک جنت شد.

بعد از عاشورا به مرخصی آمده بود، تلفنی احوالش را پرسیدم، می‌گفت: بچه‌هایی که مرخصی آمده بودند، اکثراً برای عملیات به سوریه 

برگشتند اما او چند روزی دیگر برمی‌گردد. انگار برای بار آخر و دیدن خانواده و کوثر، کودک معصوم شیرخوارش، آمده بود ولی 

برگشتنش طول کشیده بود، مثل اینکه می‌خواست همه را سیر ببیند و خداحافظی کند، آن‌ وقت برود.


اینبار برای رفتن بی تاب بود. تازه برگشته بود، اما رفته بود رو انداخته بود که دوباره برود. مطیع بود. وقتی گفته بودند نه نمی‌شود، سرش را 

انداخته بود پایین و رفته بود. اما چند روز بعد رفته بود دوباره اصرار کرده بود که برود. چهار روزی فرستاده بودندش دنبال کاری که از سوریه 

رفتن منصرف بشود. کار چهار روز را در سه روز تمام کرده بود و آمده بود گفته بود که حالا می‌خواهد برود. بالاخره حرفش را به کرسی 

نشانده بود… شب رفتنش، مثل دفعه‌های قبل زنگ زد گفت که دارد می‌رود. لحن آرامش هنوز توی گوشم هست. توی دلم خالی شد از

اینکه گفت دارد می‌رود. این دو سه بار اخیری که رفت، لحنش موقع خداحافظی بوی رفتن میداد. بغضم گرفت. گفتم: کی بر می‌گردی؟ بر 

خلاف همیشه که می‌گفت کی می‌آید، گفت: معلوم نیست. مثل همیشه گفتم خدا حافظ است ان شاء الله. همیشه موقع رفتنش زنگ که 

میزد حداقل یک ربعی حرف می‌زدیم اما ایندفعه مکالمه‌مان خیلی کوتاه بود؛ یک دقیقه یا کمتر شاید. حتی نگذاشت مثل همیشه بگویم 

رفتی آنطرف، اس ام اس بده! تلفن را که قطع کرد، بلافاصله پیغام زدم: «اس ام اس بده گاهگاهی!» یک کلمه نوشت: «حتما.» ولی رفت 

که رفت…




اهل مطالعه سیاسی بود. خوب هم می‌خواند. در سه – چهار سال گذشته هر وقت فرصتی می‌کرد می‌رفت کتابفروشی‌های انقلاب، 

بخصوص فروشگاه انتشارات کیهان را گز می‌کرد و با یک بغل کتاب جدید بر می‌گشت. پای مرا هم به این فروشگاه محمودرضا باز کرد. 

اخیرا مطالعاتش را روی بیداری اسلامی متمرکز کرده بود. اکثر وقتهایی که دو تایی توی ماشینش از تهران بسمت اسلامشهر می‌رفتیم، 

من سر بحث را باز می‌کردم تا حرف بزند و مثل همیشه، حرفها می‌رفت سمت بیداری اسلامی و تحولات کشورهای منطقه، بخصوص 

سوریه. اما اظهار نظرهای سیاسی‌اش مثل تحلیل‌های ژورنالیستی یا تلویزیونی یا حرفهای کلیشه‌ای اهالی سیاست نبود. اعتقادی به 

بحث‌های تلویزیون هم در مورد سوریه نداشت و می‌گفت اینها حرف‌های رسانه‌ای هستند و واقعیتی که در آنجا می‌گذرد غیر از این 

حرف‌هاست. هر چند تحلیل‌های مطبوعاتی را می‌خواند و به من هم خواندن تحلیل‌های سعد الله زارعی، مهدی محمدی – و چند تای 

دیگر را که الان یادم نیست – توصیه می‌کرد ولی بیشترین استناد را به سخنرانی‌های آقا می‌کرد و در آخر هم نظر خودش را می‌گفت. 

جهت همه حرفهایی که در مورد بیداری اسلامی می‌زد بی استثناء در نسبت با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و فرج 

آنحضرت بود. یکبار گفت: «بنظر من این دست خداست که ظاهر شده و این دیکتاتورها را که حکومتشان مانع ظهور است یکی یکی از 

سر راه بر میدارد تا مسیر باز شود» این را که می‌گفت انگشتهایش را به حالتی که انگار می‌خواهد یک چیزی را با ضربه انگشت وسطش 

شوت کند در آورد و ضربه‌ای به روی فرمان ماشین زد. بعنوان کسی که ساعت‌ها به حرفهایش در مورد تحولات اخیر منطقه گوش داده 

بودم، به یقین می‌گویم که حکومت جهانی امام عصر (عج) و مبارزه مسلمانان برای آن، اصلی‌ترین آرمانش بود.

پ ، ن :
 
به قلم دکتر محمودرضا بیضائی {برادر شهید }


شهادتش، مزد پر کاریش بود و با شهادتش «الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» را ثابت کرد. روزهایی که تهران با او بودم شاهد بودم که

چطور دو شب متوالی را نمی‌خوابد یا خوابش از دو – سه ساعت بیشتر تجاوز نمی‌کند. تماسهای کاریش شبها گاهی تا ۲ صبح طول می 

کشید و از صبح خیلی زود هم شروع به زنگ زدن به نفرات مختلف برای هماهنگی کارهای آنروز میکرد. چشمهای همیشه سرخ و تن 

همیشه خسته‌اش بارزترین خصوصیتش بود. دفعه قبل که بعد از شهادت شهید محمد حسین مرادی برگشته بود کمردرد شدیدی داشت و 

نمی‌توانست رانندگی کند. می‌گفت آنطرف برای این کمردرد رفتم دکتر، مسکنی زد که گفت این فیل را از پا می‌اندازد ولی فرقی به حال 

کمردرد من نکرد. با همین کمردرد هم سفر آخر را رفت. روزی هم که شهید شد، از دو شب قبل بیدار بود. توی اتاقش پوستری از حاج

همت روی کمد لباسهایش زده بود که این جمله حاج همت روی آن به چشم می‌خورد: «با خدای خود پیمان بسته‌ام که در راه حفظ و 

حراست از این انقلاب الهی یک آن آرام و قرار نگیرم» و از این لحاظ به حاج همت اقتدا کرده بود.


شب «تاسوعا» پیامک زده بود که «سلام. در بهترین ساعت عمرم به یادت هستم؛ جایت خالی.» یکساعت بعدش زنگ زد و گفت که امروز 

منطقه اطراف حرم را بطور کامل از دست تکفیری‌ها که تا پانصد متری حرم پیش آمده بودند درآوردیم و از سمتی که دست تکفیری‌ها بود 

وارد حرم شدیم، از امشب هم چراغهای حرم را شبها روشن نگه خواهیم داشت. از اینکه در شب تاسوعا اطراف حرم حضرت زینب (س) را 

پاکسازی کرده بودند خیلی خوشحال بود. قبل از آخرین سفرش پرچم قرمز رنگی را بعنوان یادگاری داد. آنرا از وقتی که رفت زده‌ام روی 

دیوار. رویش نوشته است: «کلنا عباسک یا بطلة کربلا – لبیک یا زینب»

پ ، ن :
 
به قلم دکتر محمودرضا بیضائی {برادر شهید }


هیچوقت «التماس دعا» نمی‌گفت، هیچوقت «قبول باشه» نمی‌گفت، می‌دانستم شهادتش حتمی است برای همین یکی دو باری از او طلب 

شفاعت کردم اما سکوت کرد و هیچوقت از سر شکسته نفسی نگفت «ما لایق نیستیم» یا «ما را چه به این حرفها»، هیچوقت در مورد 

معنویات حرف نزد، اهل ادا نبود، تا جائیکه می‌توانست آدم را می‌پیچاند که حرفی از زبانش راجع به معنویات نکشی، سلوک معنویش 

بسیار مکتوم بود و از هر حرف یا هر حرکتی که کوچکترین حکایتی از تقوای او داشته باشد همیشه پرهیز کرد. معامله‌ای که با خدا کرده

بود را تا آخر برای همه کتمان کرد و زهدی به کسی نفروخت. و بالاخره اینکه همه را رنگ کرد و رفت!

پ ، ن :
 برادر شهید { دکتر احمدرضا بیضائی }


انقلاب، سر کارگر جنوبی قرار داشتیم. با پرایدش آمد. سوار شدم و راه افتادیم سمت اسلامشهر. همیشه می نشستم توی ماشین بعد 

روبوسی می کردیم. موقع روبوسی دیدم چشم هایش خون است و سر و ریشش پر از خاک. از زور خواب به سختی حرف می زد. گفتم چرا 

اینطوری هستی؟ گفت چهار روز است خانه نرفتم. گفتم بیابان بودی؟ گفت آره! گفتم چرا خانه نمیروی؟ گفت چند تا از بچه ها آمده‌اند 

آموزش، خیلی مستضعفند؛ یکیشان کاپشنش را فروخته آمده. به خاطر چنین آدم هایی شب و روز نداشت. یکبار گفت من یک چیزی

فهمید‌امم؛ خدا شهادت را همیشه به آدم هایی داده که در کار سختکوش بوده‌اند.

به قلم دکتر احمد رضا بیضایی برادر شهید




با محمود رضا ...
میگفت:
روز آخر دوره آموزشی، وسط تابستان، هوا هم حسابی گرم بود. 
بچه ها از گرما چپیده بودن تو آسایشگاه تا یه خورده خنک بشن. 
صدای خِرخِر تنها کولر آسایشگاه که به زحمت داشت خنکایی تولید میکرد همه فضا رو پر کرده بود، 
بعضی از بچه ها از فرط خستگی و گرما رو تختاشون ولو شده بودن و بعضی شون هم که انگار اصلا نمیفهمیدن گرما و خستگی چیه در رفت و آمد بودن. 
محمود جزء دسته دوم بچه ها بود که همش در حال ورجه وورجه و فعالیت بود. 
چندتا از بچه‌ها هم از فرط گرما رفته بودن چسبیده بودن به کولر تا یه کم جونشون خنک بشه.
میگفت:
یهویی احساس کردم چشام داره میسوزه، 
یه خورده که گذشت دیدم تمام صورتم داره میسوزه، متوجه شدم همه بچه ها دارند فرار میکنن بیرون، سریع از جام بلند شدم و دویدم به طرف در آسایشگاه. 
بیرون آسایشگاه بچه ها دنبال آب میگشتن تا صورتاشون رو بشورن، 
وضع غیر عادی بود، 
چشم دووندم محمود رو ندیدم، 
رفتم پشت آسایشگاه دیدم محمود با یکی دو تا از بچه ها زیر کولر ایستادن و دارند میخندن، 
تو دست محمود هم یه دستمال کاغذیه، 
رفتم و گفتم باز چی کار کردین ؟ 
یکیشون گفت:
محمود دیده بچه ها تو آسایشگاه وا رفتن، اومده گفته‌ چه معنی داره روز آخری بچه ها اینقدر بیحال باشن، الان یه کاری میکنم همشون بریزن بیرون، 
بعد رفته محتویات گلوله منوریِ که چند وقت پیش خالی کرده بود تو دستمال کاغذی ، یه کمش رو ریخته پشت کولر، اون هم مثل اشک آور عمل کرده و بچه‌ها ریختن بیرون، 
بعد دوباره زدن زیر خنده، 
محمود با خنده می گفت ندیدی چی جوری میدویدن بیرون...!!!!! دو تا چک و لگد نثارش کردم و همینجوری که داشت فرار میکرد داد میزدم نامرد حداقل من رو خبر میکردی........ بعد هم داد زدم به بچه ها گفتم بیاین که خرابکار رو پیدا کردم، 
بچه ها هم از خجالتش در اومدن
. . . .
رفیق،
حداقل من رو خبر کن
.
پ ن ؛
عکس و کپشن از صفحه فیس بوک آقا عبدالله جویینی از دوستان شهید ...
.

 



پیام گذاشته شده توسط سهیل کریمی یک از دوستان شهید بیضائی
 --------------------------
پیامک رد و بدل شده بین شهید محمودرضا بیضائی 

( حسین نصرتی) و بنده ی حقیر (سهیل کریمی) در حال احیا شب 23 رمضان سال 1392 

(شش ماه پیش از شهادت)



عکس بالا مربوط به شهید بیضائی هست که درحال خمپاره  زدنن


 و این نوشته رو هم خودشون روی این عکس گذاشته ! 


[http://www.aparat.com/v/tmdTS]


اهتزار پرچم یا ابوالفضل العباس توسط شهید مدافع حرم ، 

شهید محمودرضا بیضائی چند ساعت قبل از شهادت

جهت دانلود کلیپ اینجا کلیک کنید

پندار ما این است كه ما مانده‌ایم و شهدا رفته‌اند، اما حقیقت آن است كه زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده‌اند..... .
با گریه گفت:
«
البارحه ائتالی محمودفی النام...»
دیشب محمود اومد به خوابم...
«
ورئیته یقره القران»
ودیدمش داشت قرآن میخوند...
بغلش کردم...بغلم کرد
بوسیدمش...من رو بوسید
به من گفت از من دوری نکن چون من رو نمیبینی؛
من کنارتم
هنگام نبرد....
یادت میاد یادم کردی!؟
به چشم برهم زدنی اومدم پیشت و نجاتت دادم!!!!
گفت:
«
وقال لی اتذكرعندمامرضت فی البیت، 
اناكنت حاضرعندك
واقره الدعاءلك....»
یادت میاد تو خونه مریض بودی؟
من پیشت بودم و برا شفات دعا میکردم...
بهش گفتم:
تو الان کجایی؟
گفت....:
«
قلت لهواین انته الان؟
قال لی:
انامع اصحاب الحسین.......»
گفتم من به نیتت گوسفند قربونی کردم و دادم به فقرا!
خندید و گفت:
آره... بهم رسید...
گفتم چرا میخندی؟
گفت:
«
قال لانی:
لاحتاج الثواب قسمت الثواب لكم...»
.
پ ن ؛ 
از صفحه یکی از دوستان شهید

 


[http://www.aparat.com/v/keyDG]

جهت   دانلود   اینجا   کلیک   کنید



برای محمود رضا (توشته شده توسط برادر شهید )
درون خودش كلنجاری داشت با خودش. برای كسی آشكار نمی‌كرد اما گاهی توی حرفهایش، می‌زد بیرون. هر بار كه بر می‌گشت و می‌نشستیم به حرف زدن، حرف‌هایش بیشتر بوی رفتن میداد و اگر توی حرف‌هایش دقیق می‌شدی می‌توانستی بفهمی كه انگار هر روز دارد قدمی را كامل می‌كند. آن اوایل، یكبار كه از معركه برگشته بود، وسط حرفهایش خیلی محكم گفت: «جانفشانی اصلا كار آسانی نیست» بعد تعریف كرد كه آنجا در نقطه‌ای باید فاصله‌ای چند متری را در تیررس تكفیری‌ها می‌دوید و توی همین چند متر، دخترش آمده جلوی چشمش. بعد توضیح داد كه تعلقات چطور مانع شهادت شهید است... تمرین‌های زیادی توی یكی دو سال گذشته برای بریدن رشته تعلقاتش انجام داده بود و همه را هم برید. این بار كه می‌رفت به كسی گفته بود .......«ایندفعه از كوثر بریدم».

 



وقتی پیكرش را داخل قبر گذاشتم، از طرف همسر معززش گفتند محمودرضا سفارش كرده چفیه‌ای كه از آقا گرفته با او دفن شود. جا خوردم. نمی‌دانستم از آقا چفیه گرفته. رفتند چفیه را از داخل ماشین آوردند. مانده بودم با پیكرش چه بگویم. همیشه در ارادت به آقا (زید عزه) خودم را بالاتر از او می‌دانستم. چفیه را كه روی پیكرش گذاشتم فهمیدم به گرد پایش هم نرسیده‌ام در این چند وقت. یادم هست یكبار چند سال پیش گفت شیعیان در بعضی از كشورها بدون وضو تصویر آقا را مس نمی‌كنند و گفت ما اینجا از شیعیان عقب افتاده‌ایم.
پی نوشت ؛
عکس از لحظه وداع  همسر شهید با شهید بیضایی
متن نوشته شده توسط برادر شهید

 




گریبان چاک ، بر سر خاک و ، بر دل دست و ، بر گل پا
میان عاشقان ، احوال من دارد تماشایی ...
پی نوشت ؛ 
پدر شهید بیضایی بر بالین پسر ...

 



یک شب خواب حاج همت را دیدم؛ دقیقا در موقعیتی که در پایان‌بندی اپیزودهای مستند «سردار خیبر» هست! با بسیجی‌هایی که در فیلم کنار ماشین تویوتا منتظر حاج همت ایستاده‌‌اند تا با او دست بدهند، ایستاده بودم. حاج همت با قدم‌های تند رسید کنار تویوتا. من دستم را جلو بردم و با او دست دادم و حاجی را در آغوش گرفتم تا معانقه کنم. هنوز دستش توی دستم بود که گفتم: «دست ما را هم بگیرید» و توی دلم، نیتم از این حرف، طلب شهادت بود که حاج همت در جوابم گفت: «دست من نیست!» از همان شب این خواب و جواب حاج همت برایم مسأله شده بود و مدام فکر می‌کردم چطور ممکن است برآورده شدن چنین حاجتی دست شهدا نباشد. همیشه فکر می‌کردم شهدا باید دست آدم را بگیرند تا باب شهادت به روی آدم باز شود. این قضیه بود تا یک شب که در خانه محمودرضا مهمان‌شان بودم خوابم را برای محمودرضا تعریف کردم. گفت: «راست گفته خب. دست او نیست!» بعد گفت: «من این را در سوریه فهمیدم و با اطمینان و یقین می‌گویم؛ هرکس شهید شده، خواسته که شهید بشود. شهادت شهید فقط دست خودش است.» پی نوشت 1؛
نقل شده از طرف دکتر احمد رضا بیضایی برادر شهید 
پی نوشت 2؛
آره رفیق ته همه این حرفا اینه که ما فقط آرزوی شهادت داریم ولی آماده شهادت نیستیم ...

 



خبر آوردن که دارن شهید گمنام میارن تا همینجا خاکش کنن،
محمود دیگه آروم و قرار نداشت،پیگیر برنامه و هیئت و شب وداع و ....
خلاصه حسابی مایه گذاشته بود.
شب قبل از اینکه شهید رو بیارن قدم زنون رفتم سمت جایی که قرار بود شهید رو اونجا دفن کنن،
دیدم محمودرضا و مهدی دارن قبر و میکنن و آماده میکنن،تنهایی،هیچ کس نبود...
بعد از اینکه شهید رو آوردن، زیارت عاشورای بالای سر شهید رو اکبر با اون صدای نازش خوند.
(پرسیدم کدوم اکبر؟

گفت: اکبر شهریاری خودمون...)
.
.
چند ماهی گذشت.... محمودرضا از پیشمون رفته بود که یه روز دیدم اومد پیشم.
گفت میتونی با مسئولا صحبت کنی میخوام سنگ قبر شهید گمنام رو من بخرم و بیارم.
گفتم چرا تو؟
گفتش: آخه نذر دارم...
بالاخره یه سنگ قبر کوچولوی سفید و ساده تهیه کرد و روش داده بود تاریخ خاکسپاری رو حک کرده بودن و نوشته بودن:
شهید گمنام
محل شهادت: جزیره مجنون...
.
.
میگفت زیر تابوت محمودرضا رو گرفته بودم و تو حال و هوای خودم بودم که یهو یاد شهید گمنام و سنگ قبر و نذر محمود افتادم...
یه نگاه به تابوتش کردم و زیر لب گفتم:
محمود جان نذرت قبول...
.
.
میگفت این روزا همش به یاد محمودم، میدونی چرا؟
گفتم خب نه دقیقا!
گفت: امروز پدر و مادر شهید گمنام رو پیدا کردن...
گفت میخوان بیان و پسرشون رو بعد از سالها ببینن و با خودشون ببرن شهرشون...
.
.
با خودم میگم:
محمودرضا؛ چی گذشته بین تو و اون شهید گمنام داداش

 



.


اینبار برای رفتن بی تاب بود. تازه برگشته بود، اما رفته بود رو انداخته بود که دوباره برود. مطیع بود. وقتی گفته بودند نه نمی‌شود، سرش را انداخته بود پایین و رفته بود. اما چند روز بعد رفته بود دوباره اصرار کرده بود که برود. چهار روزی فرستاده بودندش دنبال کاری که از سوریه رفتن منصرف بشود. کار چهار روز را در سه روز تمام کرده بود و آمده بود گفته بود که حالا می‌خواهد برود. بالاخره حرفش را به کرسی نشانده بود... شب رفتنش، مثل دفعه‌های قبل زنگ زد گفت که دارد می‌رود. لحن آرامش هنوز توی گوشم هست. توی دلم خالی شد از اینکه گفت دارد می‌رود. این دو سه بار اخیری که رفت، لحنش موقع خداحافظی بوی رفتن میداد. بغضم گرفت.
گفتم: کی بر می‌گردی؟
بر خلاف همیشه که می‌گفت کی می‌آید، گفت: معلوم نیست. مثل همیشه گفتم خدا حافظ است ان شاء الله. همیشه موقع رفتنش زنگ که میزد حداقل یک ربعی حرف می‌زدیم اما ایندفعه مکالمه‌مان خیلی کوتاه بود؛ یک دقیقه یا کمتر شاید. حتی نگذاشت مثل همیشه بگویم رفتی آنطرف، اس ام اس بده! 
تلفن را که قطع کرد، بلافاصله پیغام زدم: «اس ام اس بده گاهگاهی!» یک کلمه نوشت: «حتما.» ولی رفت که رفت...
پ ن ؛
به قلم دکتر احمد رضا بیضایی برادر شهید

 



نمی‌دونم چطور و کی «مرگ» اینقدر برای محمودرضا عادی شده بود؟ یادم هست بار اولی که در دمشق به کمین تکفیری‌ها خورده بودند را بعد از اینکه برگشته بود با جزئیات تعریف می‌کرد. جالب اینجا بود که می‌خندید موقع تعریف کردن!

این روزها یادآوری اون خنده‌های محمودرضا برام سخت تر از همه چیز شده. انقدر عادی از درگیری حرف می‌زد که ما همونقدر عادی از روزمرگی‌ هامون حرف می‌زنیم. در دمشق، ماشین‌شان را بسته بودند به رگبار و موقعی که با همرزم‌هایش پریده بودند پایین تا پناه بگیرند، یکی از همرزم هاشون تیر خورده بود. محمودرضا زیرپیراهنش را درآورده بود و پاره کرده بود تا باهاش زخم رو ببنده. می‌گفت: وقتی دیدم دوستم تیر خورده چند لحظه اول نمی‌دونستم چکار باید بکنم تا دوستم داد زد که: «لعنتی زیر پیرهنتو درآر!» من هم زیرپیراهنم را درآوردم، پاره کردم و خودش گرفت و با استفاده از یه تکه چوب که از روی زمین برداشت و زیر پیرهن را پیچید به آن، زخم را خونبندی کرد و درگیر شدیم. یکبار دیگر هم بالای یک پل هوایی به یک خودروی بمب گذاری شده که از روبرو می‌آمد برخورده بودند. محمودرضا می‌گفت آن روز توی دمشق سکوتی برقرار بود که اگر مگس پر می‌زد صدایش را می‌شنیدی و اگر وسط شهر می‌ایستادی باید بیست دقیقه تماشا می‌کردی تا یک ماشین در حال عبور ببینی. می‌گفت: با هوشیاری یکی از بچه‌ها که متوجه مشکوک بودن ماشینی که از روبرو می‌آمد شده بود، دنده عقب گرفتیم و با سرعت تمام به عقب برگشتیم که ناگهان اون ماشین جلوی چشممون رفت روی هوا. معلوم شد گرای ما رو داده بودند و به قصد کوبیدن به ما داشت می‌اومد. اینا رو که تعریف می‌کرد انگار نه انگار که داشت از کمین و درگیری و عملیات انتحاری تکفیری‌ها حرف می‌زد . هنوز چهره‌ اش با اون خنده‌های ریز موقع تعریف از درگیری‌ با تکفیری‌ها ، جلوی چشمم هستش.

پی نوشت ؛
به قلم یکی از دوستان شهید

 



چند بار در مورد اعزام به سوریه پافشاری کردم اما هر بار که حرفش پیش می‌آمد، با استدلال می‌گفت که نیازی به اعزام نیروی مردمی نداریم و نهایتا یکبار که توی ماشینش دوباره سر بحث را باز کرده بودم، با این جمله که به حضور نیروی "غیر متخصص" احتیاجی نیست، ساکتم کرد! گفتم: اگر اعزامی در کار بود، چند روز طول می‌کشد برای جنگ در میدانی مثل سوریه آماده‌ام کنی؟ گفت: دو هفته. فکر کردم شوخی می‌کند. بارها از پیچیدگی‌های جنگ شهری در سوریه گفته بود برای همین فکر کردم دست به سرم کرد و خواست به نوعی قانعم کرده باشد. چند وقت پیش این مطلب را برای یکی از دوستانش نقل کردم، گفت: دو هفته که زیاد است؛ در عرض دو روز آدمی را که صفر بود تک تیرانداز کرده بود!
#
پ ن ؛
به قلم دکتر احمد رضا بیضایی برادر شهید
عکس مدافع حرم بی بی زینب (س) شهید محمود رضا بیضایی

 





دو تا رفیق ...
دو تا عاشق ...
دو تا شهید .....
مدافعان حرم بی بی زینب (س) شهید محمد حسین مرادی و شهید محمود رضا بیضایی
.

آبانماه ۹۲ بود. برای شرکت در مراسم تدفین پیکر مطهر شهید مدافع حرم، محمد حسین مرادی، با محمودرضا به گلزار شهدای چیذر در امامزاده علی اکبر رفته بودیم ... تراکم جمعیتی که برای تدفین آمده بودند زیاد بود و نمی‌شد زیاد جلو رفت اما من سعی کردم تا جایی که می‌توانم به محل تدفین نزدیک شوم و لحظاتی از محمودرضا جدا شدم… اما فایده‌ای نداشت و نمی‌شد به آن نقطه نزدیک شد. چند دقیقه‌ای در حال تکاپو برای جلوتر رفتن بودم که وقتی دیدم نمی‌شود، منصرف شدم و به عقب برگشتم. محمودرضا عقب‌تر رفته بود و تنها به دیوار تکیه زده بود و زیپ کاپشنش را بخاطر سرمای هوا تا زیر گلو کشیده بود و سرش را انداخته بود پایین و دستهایش را کرده بود توی جیبش و کف یکی از پاهایش را هم گذاشته بود روی دیوار. جلوی امامزاده یک سماور بزرگ گذاشته بودند؛ رفتم و دو تا چایی ریختم و آمدم پیش محمودرضا. یکی از چایی‌ها را به او تعارف کردم اما محمودرضا اشاره کرد که نمی‌خواهد و چایی را از من نگرفت. با کمی فاصله ایستادم کنارش. چند دقیقه‌ای محمودرضا به همین حال بود. سرش را کاملا پایین انداخته بود طوریکه نگاهش به زمین هم نبود و انگار داشت روی لباس خودش را نگاه می‌کرد. نمی‌دانم چرا احساس کردم در درونش دارد با شهید مرادی حرف می‌زند. در آن لحظه چیزی مثل برق از ذهنم عبور کرد… نکند شهید بعدی محمودرضا باشد؟! دو ماه بعد محمودرضا به شهادت رسید و وقتی برای تحویل گرفتن پیکرش به تهران رسیدیم، حالت آنروز محمودرضا در گلزار شهدای چیذر مدام جلوی چشمم بود ...
.
پ ن یک ؛ 
به قلم یکی از دوستان شهید محمود رضا بیضایی
پ ن دو ؛ 
این پست تقدیم به خانواده محترم شهید محمد حسین مرادی

 





تهران – میدان آرژانتین (پایانه بیهقی) – غروب
تلفنم دارد زنگ می‌خورد. گوشی را از توی جیبم در می‌آورم و جواب می‌دهم. محمودرضا است. خوش و بش می‌کند و می‌پرسد کجا هستم. از صبح برای کاری تهرانم؛ می‌گویم کارم تمام شده، ترمینالم، دارم بر می‌گردم تبریز. می‌گوید کی وقت داری؟… حرف مهمی دارم. می‌گویم الان، بگو. می‌گوید الان نمی‌شود و باید هر وقت که کاملا وقتم آزاد است بگوید. اصرار می‌کنم که بگوید. می‌گوید می‌توانی بیایی خانه؟ می‌گویم من فردا باید تبریز باشم، کار دارم اگر می‌شود تلفنی بگویی، بگو. می‌گوید من دوباره عازمم اما قبل از رفتن حرف‌هایی هست که باید به تو بزنم. می‌گویم مثلا؟ می‌گوید اگر من شهید شدم می‌ترسم پدر نتواند تحمل بکند؛ پدر را داشته باش. می‌گویم خداحافظ! من تا یکساعت دیگر خانه شما هستم. می‌گوید مگر تبریز نمی‌روی؟ می‌گویم نه، امشب می‌مانم. می‌گوید بخاطر این چیزی که گفتم؟ می‌گویم خودم می‌خواهم که بیایم، حالا ول کن. و راه می‌افتم سمت اسلامشهر ...
.

اسلامشهر– خانه محمودرضا
همه چیز در خانه عادی است. پذیرایی همسرش، بازی دختر دو ساله‌اش، بساط چایی، شام روی گاز، تلویزیون روشن، پتوهای ساده‌ای که کنار دیوار پهن هستند و خود محمودرضا، چهره همیشه آرامش، همه چیز مثل همیشه توی این خانه معمولی، معمولی و عادی است و سر جای خودش. هیچ علامتی از خبر خاصی به چشم نمی‌خورد. می‌نشینیم. منتظر می‌مانم تا سر صحبت را باز کند ولی حرفی نمی‌زند. دو سه ساعت تمام منتظر می‌مانم اما حرف‌هایمان کاملا عادی پیش می‌روند. سعی می‌کنم صبور باشم تا سر صحبت را باز کند ولی او حاضر نیست چیزی به زبان بیاورد. بالاخره صبرم تمام می‌شود و می‌گویم بگو! می‌گوید من شهید شدم، بنظر تو محل دفنم تبریز باشد یا تهران؟! می‌گویم این حرفها را بگذار کنار و مثل همیشه بلند شو برو مأموریتت را انجام بده، شهید شدی، من یک فکری برایت می‌کنم! بدون اینکه تغییری در چهره‌اش ایجاد بشود با آرامش شروع می‌کند به توضیح دادن در مورد اینکه اگر تبریز دفن بشود چطور میشود و اگر تهران دفن بشود چطور؟ عین کلوخ مقابلش پخش می‌شوم وقتی دارد اینطور عادی درباره دفن شدنش حرف می‌زند. جدی نمی‌گیرم. هر چند همیشه در مأموریت‌هایش احتمال شهادت روی شاخش است. تلاشش برای جواب گرفتن از من درباره انتخاب محل دفنش و فهماندن قضیه به من که شهادتش در این سفر قطعی است نتیجه نمی‌دهد ...
پ ن ؛ 
به قلم دکتر احمد رضا بیضایی ( برادر شهید )

 



اربعین 92 می‌خواست برود کربلا. گفتم: ببین توی کاروان برای یکنفر هم جا هست؟ گفت: می‌آیی؟ گفتم: می‌آیم. گفت: دو روز مهلت بده، جواب میدهم. خیلی طول کشید. فکر کنم یک هفته بعد بود که زنگ زد و گفت جور نشد و گفت برای خودش هم مشکلی پیش آمده که نمی‌تواند برود. گفتم: چرا جور نشد؟ گفت: من برای کربلا رفتن مشکلی ندارم؛ اصلا بچه‌های عراق گفته‌اند تو تا مرز شلمچه بیا ما از آنجا می‌بریمت کربلا. ولی الان مشکلی برایم پیش آمده، شاید نرفتم؛ شاید هم با یک کاروان دیگر رفتم. گفتم مرا هم در نظر داشته باش. تا چند روز مرتب به محمودرضا زنگ ‌زدم اما به هر دلیلی کربلا رفتن‌مان جور نشد. محمودرضا بیست و هفت روز بعد از اربعین در قاسمیه‌ی سوریه کربلایی شد و من همچنان جا ماندم که ماندم. مجلس ختمش بود که یکی از پای منبر بلند شد آمد توی گوشم گفت: مداح می‌پرسد محمودرضا کربلا رفته بود؟! بغضم گرفت. ماندم چه بگویم. گفتم: نه نرفته بود. آنجا یاد جمله سید شهیدان اهل قلم افتادم که در پایان‌بندی روایت فتح با آن صدای معطر می‌گوید: «بسیجی عاشق کربلاست و كربلا را تو مپندار كه شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نامها؛ نه، كربلا حرم حق است و هیچ‌كس را جز یاران امام حسین (ع) راهی به سوی حقیقت نیست...»
پ ن ؛ 
به قلم دکتر احمد رضا بیضایی برادر شهید

 



چند روزی بود که در تهران از پادگان مرخص شده بودم و هنوز تبریز برنگشته بودم. همان روزها، قسمت شد و با یکی از دوستان برای یک زیارت کوتاه رفتیم مشهد. به محمودرضا سپرده بودم که کاری را در سپاه برایم پیگیری کند. از مشهد با او تماس گرفتم که ببینم چکار کرده. پشت تلفن فهمیدم که او هم مشهد است. به او گفتم که من دو ساعت دیگر پرواز دارم و بر می‌گردم تهران و از او خواستم که بیاید همدیگر را ببینیم. با او جلوی هتلمان که نزدیک باب الجواد (ع) بود قرار گذاشتم. غروب بود. تا بیاید، رفتم بازار رضا (ع) و دو تا انگشتر عقیق یک اندازه و یک شکل گرفتم و روی یکی‌شان دادم ذکر «العزة لله» را حک کردند و به محل قرار برگشتم. آمد و روبوسی و خوش و بش کردیم. انگشتری را که روی آن ذکر نوشته بودم می‌خواستم برای خودم بردارم ولی آنرا به او دادم و گفتم: این را رشوه می‌دهم که فلان کار را حل کنی! گفت: دارم سعیم را می‌کنم ولی ضوابط دست و پا گیر است. باید کمی صبر کنی. همینطور که داشت حرف می‌زد گرفتم چرخاندمش طرف بارگاه امام رضا (ع) و به او گفتم: تو پاسداری و پیش اهل بیت (ع) پارتی داری! اینجا توسلی بکن شاید حل شود. مثل همیشه شکسته نفسی کرد و گفت ما که کسی نیستیم و بعد معانقه کردیم و رفت.
بعد از شهادتش، انگشتری را که آن شب به او داده بودم توی خانه‌شان پیدا کردم. وقتی نگاهم به انگشتر افتاد، عمیقا احساس غربت کردم. محمودرضا ما را قال گذاشت و رفت.
سبکبار...
پ ن ؛ 
به قلم دکتر احمد رضا بیضایی برادر شهید

 


 


سال 80 یا 81 بود. آنروزها سی‌دی های مداح‌های معروف تهران دست به دست می‌گشت. گلچین سینه‌زنی یکی از مداح‌ها را گرفته بود آورده بود خانه. یک صبح تا شب نشست پای این سی‌دی. هر وقت آمدم توی اتاق دیدم مشغول دیدنش است. بعضی قسمت‌هایش را شاید بیست سی بار تماشا کرد. یک نوبت که آمدم توی اتاق، می‌خواستم بروم بیرون که گفت نرو بنشین این قسمت را ببین! برای ابالفضل (ع) شور می‌زدند. نشستم و با او تماشا کردم. تمام که شد، زد عقب و خواست دوباره ببینم و چند بار این کار را تکرار کرد. بعد گفت: این مداح را انگار الان از روی خاکریز گرفته‌اند آورده‌اند توی هیأت! محمودرضا عاشق هیأت‌ بچه بسیجی‌ها بود.
.
پ ن ؛ 
به قلم دکتر احمد رضا بیضایی برادر شهید

 

 

 




وقتی در بهشت زهرا پیکر محمودرضا را توی کفن پیچیدند و آمد توی محوطه، رفقایش نشستند بالای سرش. یکی از بچه‌ها شروع کرد به روضه ولی نتوانست تا آخر بخواند. می‌گفت: محمودرضا سرش خیلی شلوغ بود و نمی‌توانست هیأت بیاید اما شب علی اکبر حتما می‌آمد. دم «علی علی» می‌گرفت...

اینرا که گفت دیگر نتوانست ادامه بدهد و زد زیر گریه.



با پرایدش آمدیم تا داخل پارکینگ خانه‌شان. پیاده شدم، آمدم پشت ماشین که صندوق عقب را باز کنم و وسایلم را بردارم که چشمم افتاد به این بیت که با فونت نستعلیق و با شبرنگ سفید چسبانده بود روی شیشه عقب:

 «مشک برداشت که سیراب کند دریا را / رفت تا تشنگی‌اش آب کند دریا را»

 گفتم: عجب حرفی!

گفت: نمی‌دانی برای این شعر چقدر توی خیابان برایم بوق می‌زنند. یکبار یکی از کنارم رد میشد، شیشه را داد پایین بلند گفت:

 دمت گرم خیلی باحالی!!




پایان هر روز که مى شد، و هنوز گرد و غبار و دود و دم عملیات رو از سر و کول مون نشسته بودیم، حسین (شهید محمود رضا بیضایی) اصرار به دیدن راش ها مى کرد. میومد تو اتاق و سر تخت من مى نشست و پافشارى مى کرد همه ى راش ها و عکس ها رو با دقت تمام ور انداز کنه. 
مى گفتم: دارم خاطرات م رو مى نویسم، الآن مزاحمى. 
مى خندید و مى گفت: 
خاطرات تو من م! 
ویدئوها رو نشون بده. مى گفت: این طورى عیب هاى کارهام رو هم مى تونم بفهمم. تو همه چى دقیق بود. مى گفت کاراى ما هم یه جور مستندسازیه. تو همین اتاق، رازهاى مگوى زیادى بین مون رد و بدل شد.
مى گفت: باورم نمى شه من کنار سهیل کریمى دارم کار مى کنم… سهیل کریمى! 
حالا سهیل کریمى کیه و کجاست، حسین نصرتى کجا؟ حسین هم پروژه مستند من بود و هم پروژه عکس ممد.
حالا همه مون پروژه ى حسینیم.
سوژه خنده حسین. 
جیگرم بد جورى مى سوزه، بد جورى…»
.
پ ن 1 ؛
مدافع حرم بی بی زینب (س) شهید محمود رضا بیضایی و آقای سهیل کریمی 
پ ن 2 ؛
شهید محمود رضا بیضایی در سوریه به نام حسین نصرتی شناخته شده بود و این اسمی بود که خودش انتخاب کرده بود 
پ ن 3 ؛
حالا تمام زندگی ما تویی محمود رضا ....
پ ن 4 ؛
مطلب از صفحه یکی از دوستان شهید

 

 



بسیجی شهید محمودرضا بیضائی


یکی از همسنگرهایش جمله‌‌ای عربی را برایم پیامک کرده بود و در اولش نوشته بود که این سخنی از محمودرضاست ..
جمله این بود:
. «اذا کانت المنادی زینب (س) فأهلا بالشهادة»
یعنی اگر ندا دهنده زینب (س) است، پس گرامی باد مقدم شهادت
چیزی در جوابش زدم و دو دقیقه بعد زنگ زد..
. پرسیدم: اینرا کجا گفته؟
گفت: در آخرین کلاسی که با هم اجرا کردیم، این جمله را اول کلاس روی تخته سیاه نوشت که من آنرا در دفترم یادداشت کردم ..
. تاریخش 92/9/27 بود؛
یکماه قبل از شهادتش..
.
پ ن ؛ 
به قلم دکتر احمد رضا بیضایی برادر شهید







|
|
|