وقتی در بهشت زهرا پیکر محمودرضا را توی کفن پیچیدند و آمد توی محوطه، رفقایش نشستند بالای سرش. یکی از بچه‌ها شروع کرد به روضه ولی نتوانست تا آخر بخواند. می‌گفت: محمودرضا سرش خیلی شلوغ بود و نمی‌توانست هیأت بیاید اما شب علی اکبر حتما می‌آمد. دم «علی علی» می‌گرفت...

اینرا که گفت دیگر نتوانست ادامه بدهد و زد زیر گریه.