با پرایدش آمدیم تا داخل پارکینگ خانه‌شان. پیاده شدم، آمدم پشت ماشین که صندوق عقب را باز کنم و وسایلم را بردارم که چشمم افتاد به این بیت که با فونت نستعلیق و با شبرنگ سفید چسبانده بود روی شیشه عقب:

 «مشک برداشت که سیراب کند دریا را / رفت تا تشنگی‌اش آب کند دریا را»

 گفتم: عجب حرفی!

گفت: نمی‌دانی برای این شعر چقدر توی خیابان برایم بوق می‌زنند. یکبار یکی از کنارم رد میشد، شیشه را داد پایین بلند گفت:

 دمت گرم خیلی باحالی!!