سال ۸۵ بخاطر بحث کاری تهران بودم فرصت زیاد بود با رفقا رفتیم سمت گلزارشهدای بهشت زهرا.... مزار شهید پلارک یه عده بچه 


بسیجی جمع بودند.... خیلی زود چشمامون بهم گره خورد....قدم زنان نشستیم سر یادبود شهید همت... بهم گفت داداش اگه 

منشهیدبشم چیکار میکنی... خندیدم


گفتم محمودرضا تو هنوز نصف دینت ناقصه

نوبتی هم که باشه نوبت منه....من متاهلم و تو .....

کاش نمیگفتم....

گفت مهدی جان درسته نصف دینت کامله... اما.... تو وابستگیت از من بیشتره...

راست میگفت محمودرضا....

گفت از پدرم خیلی نگرانم خیلی قلبا و روحا بهم وابسته است....نگران بی قراریشم...

ما از بچگی باهم بزرگ شدیم... بی خبر ازش نباش مهدی.....

اینارو زمانی میگفت که هنوزهفت سال باشهادتش فاصله داشت... فرودگاه تبریز سخت ترین لحظه های زندگی ام بود....پیر شدم تا پای


هواپیمای حامل پیکرش رسیدم....

یاد حرفاش افتادم....مهدی من اگه شهید بشم چیکار میکنی؟؟؟

اشک چشمام تمومی نداشت.....

محمودرضا رفت...... 


نقل از رفیق شهید...