اواخر اسفندماه بود رفته بودیم جنوب راهیان نور اتوبوس نگه داشت همه دوستان ازاتوبوس پیاده میشدند آمدم پایم را ازآخرین 


پله اتوبوس پایین بگذارم پایم سر خورد محکم برخورد کردم به یک برادر که کنار درایستاده بود وخوش آمد می گفت... انقدر


محکم که خوردم زمین وخاکی شدم! سریع خم شد گفت چیشد برادر!

دستم راگرفت بلندم کرد لباسهایم تمام خاکی شده بود خاک هاراتکاند... صورتم رابوسید...دستم را گرفت گفت بیابرویم پیش 


دوستانم شربتی بنوش


رفتیم...

رفیقش پرسید چیشده محمودرضا؟

اتفاق رابرایشان تعریف کرد لیوان شربت خنکی بهم داد .تاآخرسفرآقامحمودرضاودوستانش نسبت بنده محبت داشتند وبابت 


اتفاق آن روز مزاح میکردیم .خاطره ای از آشنایی اتفاقی باشهیدمحمودرضابیضائی