با محمود رضا ...
میگفت:
روز آخر دوره آموزشی، وسط تابستان، هوا هم حسابی گرم بود. 
بچه ها از گرما چپیده بودن تو آسایشگاه تا یه خورده خنک بشن. 
صدای خِرخِر تنها کولر آسایشگاه که به زحمت داشت خنکایی تولید میکرد همه فضا رو پر کرده بود، 
بعضی از بچه ها از فرط خستگی و گرما رو تختاشون ولو شده بودن و بعضی شون هم که انگار اصلا نمیفهمیدن گرما و خستگی چیه در رفت و آمد بودن. 
محمود جزء دسته دوم بچه ها بود که همش در حال ورجه وورجه و فعالیت بود. 
چندتا از بچه‌ها هم از فرط گرما رفته بودن چسبیده بودن به کولر تا یه کم جونشون خنک بشه.
میگفت:
یهویی احساس کردم چشام داره میسوزه، 
یه خورده که گذشت دیدم تمام صورتم داره میسوزه، متوجه شدم همه بچه ها دارند فرار میکنن بیرون، سریع از جام بلند شدم و دویدم به طرف در آسایشگاه. 
بیرون آسایشگاه بچه ها دنبال آب میگشتن تا صورتاشون رو بشورن، 
وضع غیر عادی بود، 
چشم دووندم محمود رو ندیدم، 
رفتم پشت آسایشگاه دیدم محمود با یکی دو تا از بچه ها زیر کولر ایستادن و دارند میخندن، 
تو دست محمود هم یه دستمال کاغذیه، 
رفتم و گفتم باز چی کار کردین ؟ 
یکیشون گفت:
محمود دیده بچه ها تو آسایشگاه وا رفتن، اومده گفته‌ چه معنی داره روز آخری بچه ها اینقدر بیحال باشن، الان یه کاری میکنم همشون بریزن بیرون، 
بعد رفته محتویات گلوله منوریِ که چند وقت پیش خالی کرده بود تو دستمال کاغذی ، یه کمش رو ریخته پشت کولر، اون هم مثل اشک آور عمل کرده و بچه‌ها ریختن بیرون، 
بعد دوباره زدن زیر خنده، 
محمود با خنده می گفت ندیدی چی جوری میدویدن بیرون...!!!!! دو تا چک و لگد نثارش کردم و همینجوری که داشت فرار میکرد داد میزدم نامرد حداقل من رو خبر میکردی........ بعد هم داد زدم به بچه ها گفتم بیاین که خرابکار رو پیدا کردم، 
بچه ها هم از خجالتش در اومدن
. . . .
رفیق،
حداقل من رو خبر کن
.
پ ن ؛
عکس و کپشن از صفحه فیس بوک آقا عبدالله جویینی از دوستان شهید ...
.