خبر آوردن که دارن شهید گمنام میارن تا همینجا خاکش کنن،
محمود دیگه آروم و قرار نداشت،پیگیر برنامه و هیئت و شب وداع و ....
خلاصه حسابی مایه گذاشته بود.
شب قبل از اینکه شهید رو بیارن قدم زنون رفتم سمت جایی که قرار بود شهید رو اونجا دفن کنن،
دیدم محمودرضا و مهدی دارن قبر و میکنن و آماده میکنن،تنهایی،هیچ کس نبود...
بعد از اینکه شهید رو آوردن، زیارت عاشورای بالای سر شهید رو اکبر با اون صدای نازش خوند.
(پرسیدم کدوم اکبر؟

گفت: اکبر شهریاری خودمون...)
.
.
چند ماهی گذشت.... محمودرضا از پیشمون رفته بود که یه روز دیدم اومد پیشم.
گفت میتونی با مسئولا صحبت کنی میخوام سنگ قبر شهید گمنام رو من بخرم و بیارم.
گفتم چرا تو؟
گفتش: آخه نذر دارم...
بالاخره یه سنگ قبر کوچولوی سفید و ساده تهیه کرد و روش داده بود تاریخ خاکسپاری رو حک کرده بودن و نوشته بودن:
شهید گمنام
محل شهادت: جزیره مجنون...
.
.
میگفت زیر تابوت محمودرضا رو گرفته بودم و تو حال و هوای خودم بودم که یهو یاد شهید گمنام و سنگ قبر و نذر محمود افتادم...
یه نگاه به تابوتش کردم و زیر لب گفتم:
محمود جان نذرت قبول...
.
.
میگفت این روزا همش به یاد محمودم، میدونی چرا؟
گفتم خب نه دقیقا!
گفت: امروز پدر و مادر شهید گمنام رو پیدا کردن...
گفت میخوان بیان و پسرشون رو بعد از سالها ببینن و با خودشون ببرن شهرشون...
.
.
با خودم میگم:
محمودرضا؛ چی گذشته بین تو و اون شهید گمنام داداش