نمی‌دونم چطور و کی «مرگ» اینقدر برای محمودرضا عادی شده بود؟ یادم هست بار اولی که در دمشق به کمین تکفیری‌ها خورده بودند را بعد از اینکه برگشته بود با جزئیات تعریف می‌کرد. جالب اینجا بود که می‌خندید موقع تعریف کردن!

این روزها یادآوری اون خنده‌های محمودرضا برام سخت تر از همه چیز شده. انقدر عادی از درگیری حرف می‌زد که ما همونقدر عادی از روزمرگی‌ هامون حرف می‌زنیم. در دمشق، ماشین‌شان را بسته بودند به رگبار و موقعی که با همرزم‌هایش پریده بودند پایین تا پناه بگیرند، یکی از همرزم هاشون تیر خورده بود. محمودرضا زیرپیراهنش را درآورده بود و پاره کرده بود تا باهاش زخم رو ببنده. می‌گفت: وقتی دیدم دوستم تیر خورده چند لحظه اول نمی‌دونستم چکار باید بکنم تا دوستم داد زد که: «لعنتی زیر پیرهنتو درآر!» من هم زیرپیراهنم را درآوردم، پاره کردم و خودش گرفت و با استفاده از یه تکه چوب که از روی زمین برداشت و زیر پیرهن را پیچید به آن، زخم را خونبندی کرد و درگیر شدیم. یکبار دیگر هم بالای یک پل هوایی به یک خودروی بمب گذاری شده که از روبرو می‌آمد برخورده بودند. محمودرضا می‌گفت آن روز توی دمشق سکوتی برقرار بود که اگر مگس پر می‌زد صدایش را می‌شنیدی و اگر وسط شهر می‌ایستادی باید بیست دقیقه تماشا می‌کردی تا یک ماشین در حال عبور ببینی. می‌گفت: با هوشیاری یکی از بچه‌ها که متوجه مشکوک بودن ماشینی که از روبرو می‌آمد شده بود، دنده عقب گرفتیم و با سرعت تمام به عقب برگشتیم که ناگهان اون ماشین جلوی چشممون رفت روی هوا. معلوم شد گرای ما رو داده بودند و به قصد کوبیدن به ما داشت می‌اومد. اینا رو که تعریف می‌کرد انگار نه انگار که داشت از کمین و درگیری و عملیات انتحاری تکفیری‌ها حرف می‌زد . هنوز چهره‌ اش با اون خنده‌های ریز موقع تعریف از درگیری‌ با تکفیری‌ها ، جلوی چشمم هستش.

پی نوشت ؛
به قلم یکی از دوستان شهید