چند روزی بود که در تهران از پادگان مرخص شده بودم و هنوز تبریز برنگشته بودم. همان روزها، قسمت شد و با یکی از دوستان برای یک زیارت کوتاه رفتیم مشهد. به محمودرضا سپرده بودم که کاری را در سپاه برایم پیگیری کند. از مشهد با او تماس گرفتم که ببینم چکار کرده. پشت تلفن فهمیدم که او هم مشهد است. به او گفتم که من دو ساعت دیگر پرواز دارم و بر می‌گردم تهران و از او خواستم که بیاید همدیگر را ببینیم. با او جلوی هتلمان که نزدیک باب الجواد (ع) بود قرار گذاشتم. غروب بود. تا بیاید، رفتم بازار رضا (ع) و دو تا انگشتر عقیق یک اندازه و یک شکل گرفتم و روی یکی‌شان دادم ذکر «العزة لله» را حک کردند و به محل قرار برگشتم. آمد و روبوسی و خوش و بش کردیم. انگشتری را که روی آن ذکر نوشته بودم می‌خواستم برای خودم بردارم ولی آنرا به او دادم و گفتم: این را رشوه می‌دهم که فلان کار را حل کنی! گفت: دارم سعیم را می‌کنم ولی ضوابط دست و پا گیر است. باید کمی صبر کنی. همینطور که داشت حرف می‌زد گرفتم چرخاندمش طرف بارگاه امام رضا (ع) و به او گفتم: تو پاسداری و پیش اهل بیت (ع) پارتی داری! اینجا توسلی بکن شاید حل شود. مثل همیشه شکسته نفسی کرد و گفت ما که کسی نیستیم و بعد معانقه کردیم و رفت.
بعد از شهادتش، انگشتری را که آن شب به او داده بودم توی خانه‌شان پیدا کردم. وقتی نگاهم به انگشتر افتاد، عمیقا احساس غربت کردم. محمودرضا ما را قال گذاشت و رفت.
سبکبار...
پ ن ؛ 
به قلم دکتر احمد رضا بیضایی برادر شهید