تبلیغات
icon

 بسیجی شهید محمودرضا بیضائی
«اذا کان المنادی زینب (س) فأهلا بالشهادة»




شهید محمودرضا بیضائی در ۱۸ آذرماه سال ۱۳۶۰ در خانواده‌ای مذهبی و دارای ریشه روحانیت در تبریز متولد شد. تحصیلات ابتدائی، راهنمایی و دبیرستان را در تبریز گذراند. در دوره تحصیلات دبیرستان به عضویت پایگاه مقاومت شهید بابایی – مسجد چهارده معصوم (ع) شهرک پرواز تبریز – درآمد و حضور مستمر در جمع بسیجیان پایگاه، اولین بارقه‌های عشق به فرهنگ مقاومت و ایثار و شهادت را در او بوجود آورد. در همین ایام با رزمنده هنرمند بسیجی، حاج بهزاد پروین قدس، آشنا شد. این آشنایی، بعدها زمینه ساز آشنایی مبسوط با میراث مکتوب و تصویری دفاع مقدس و انس با فرهنگ جبهه و جنگ شد. دیدار و مصاحبه با خانواده شهدا و گردآوری خاطرات شهدا و جمع آوری کتاب‌ها و نشریات حوزه ادبیات دفاع مقدس از ثمراتی بود که آشنایی با حاج بهزاد با خود داشت. ورزشکار بود و به ورزش کاراته علاقه داشت و از ۱۰ سالگی به این ورزش پرداخته بود. در سال ۷۲ همراه تیم استان آذربایجانشرقی در مسابقات چهارجانبه بین المللی در تبریز به مقام قهرمانی دست پیدا کرد. فوتبال، دیگر ورزش مورد علاقه او بود و بدنبال تعقیب حرفه‌ای این ورزش بود که بخاطر پرداختن به درس از پیگیری آن منصرف شد. در سال ۷۸ با اخذ دیپلم متوسطه در رشته علوم تجربی، عازم خدمت سربازی شد. دوره آموزش را در اردکان یزد گذراند و ادامه خدمت را در پادگان الزهراء (س) نیروی هوایی سپاه پاسداران در تبریز به انجام رساند. آشنایی نزدیک با نهاد مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در این دوره، نقطه عطف زندگی شهید بیضائی محسوب می‌شود. بعد از اتمام خدمت سربازی، علیرغم تشویق اطرافیان به ادامه تحصیل در دانشگاه، با اختیار خود و با یقین کامل، عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را انتخاب نمود و در بهمن ماه سال ۸۲ وارد دوره افسری دانشکده امام علی (ع) سپاه شد. ورود او به دانشکده افسری ملازم با هجرت او از تبریز به تهران بود که با این هجرت ادامه زندگی را در جهاد فی سبیل الله رقم زد. او نام مستعار «حسین نصرتی» را در سپاه برای خود انتخاب نموده بود که به گفته خودش برگرفته از ندای «هل من ناصر ینصرنی» مولای خود حسین بن علی (ع) و کنایه از لبیک به این ندا بود. در شهریور ماه سال ۸۵ از دانشکده افسری فارغ التحصیل گردید و قدم در راهی گذاشت که تا آخرین لحظه حیات ظاهری او، هیچ تزلزلی در پیمودن آن در وی مشاهده نشد. پرکاری و ساعت‌های انگشت شمار خواب در طول شبانه روز از ویژگی‌های بارز او بود بطوریکه کار در روزهای جمعه را هم در یکی از جلسات اداری در محل کار خود به تصویب رسانده بود و به این ترتیب کارش تعطیلی نداشت. معتقد بود شهادت در راه خدا مزد کسانی است که در راه خدا پرکارند و شهدای جنگ تحمیلی را شاهد این حرف خود معرفی می‌کرد. بدلیل علاقه فراوان به کار خود، برای تشکیل خانواده حاضر به رجعت به تبریز نبود و در ۲۵ اسفند سال ۸۷ مقارن با سالروز میلاد پیامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق (ع) با همسری فاضله از خانواده‌ای ولایتمدار در تهران ازدواج کرد و ساکن تهران شد. ثمره این ازدواج دختری بنام «کوثر» است که در ۲۵ اسفند ۹۱ متولد شد. علاقه و عشق وصف ناشدنی محمودرضا به آرمان جهانی امام خمینی (ره)، یعنی تشکیل نهضت جهانی اسلام، روحیه خاصی را در وی بوجود آورده بود که تا آغاز جنگ در سوریه، در جهت تحقق آن تلاش و مجاهدت شبانه روزی داشت. همواره مطالعه دینی و سیاسی داشت و به اخبار و وقایع داخلی و خارجی بخصوص تحولات جهان اسلام اشراف داشت و این وقایع را تحلیل‌ می‌کرد. تعصب آگاهانه‌ و وافری به انقلاب اسلامی، رهبری و نظام داشت. در ایام فتنه ۸۸ شب و روز آرام و قرار نداشت. تمام اخبار و وقایع فتنه را رصد می‌کرد و در معرکه دفاع سخت از انقلاب اسلامی در ایام فتنه، چندین بار جان خود را به خطر انداخت. صاحب موضع بود و در بحث‌ها بخوبی استدلال می‌کرد. می‌گفت این انقلاب تنها نقطه امید مستضعفین عالم است و هرگونه تهدیدی که متوجه موجودیت انقلاب اسلامی باشد، می‌تواند جبهه مستضعفین و علاقمندان انقلاب اسلامی در جهان را سست کند و نگرانی عمیقی از این بابت داشت. محمودرضا به زبان عربی تسلط کامل داشت و آنرا با لهجه‌های عراقی و سوری تکلم می‌کرد و بخاطر آشنایی با زبان عربی با رزمندگان نهضت جهانی اسلام آشنایی نزدیک و ارتباطی تنگاتنگ داشت. به مقاومت اسلامی لبنان و رزمندگان حزب الله و همینطور به شیعیان مستضعف و مجاهد عراقی تعلق خاطر داشت و آنها را می‌ستود. با آغاز جنگ در سوریه از سال ۹۰ برای دفاع از حرمهای آل الله (ع) و یاری جبهه مقاومت، آگاهانه عازم سوریه شد. اعزام‌های داوطلبانه مکرر و حضور مداوم در جبهه سوریه، روحیه رزمندگی را در وجودش تثبیت کرده بود و در دو سال آخر حیات ظاهری خود، به معنی واقعی کلمه زندگی یک رزمنده را داشت. بخاطر تعلقی که از نوجوانی به ثبت اسناد میراث دفاع مقدس داشت، در جبهه سوریه نیز به جمع آوری اسناد جنگ همت گماشته بود و در هر بار بازگشت به ایران، آثاری از جنگ از جمله تصاویری که با دوربین خود ثبت کرده بود و آثاری که از تکفیری‌ها در صحنه‌های درگیری بجا مانده بود را همراه داشت. اوج توفیقات خود در این جبهه را حضور در عملیاتی می‌دانست که در تاسوعای سال ۹۲ در منطقه «حجیره» برای آزادسازی کامل اطراف حرم مطهر حضرت زینب (س) انجام گرفت و منجر به پاکسازی حرم تا شعاع چند کیلومتری از لوث وجود تکفیری‌ها شد. در آخرین اعزام خود در دیماه ۹۲ به یکی از یاران نزدیک خود اعلام کرد که این سفر برای او بی‌بازگشت است و از دو ماه پیش از اعزام بدنبال هماهنگی برای محل تدفین خود بود. سرانجام، بعد از دو سال حضور در جبهه سوریه، در بعد از ظهر ۲۹ دیماه ۹۲ همزمان با سالروز میلاد پیامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق (ع) در اثنای درگیری با مزدوران تکفیری استکبار در حالیکه فرماندهی محور عملیاتی در منطقه «قاسمیة» در جنوب شرقی دمشق را بر عهده داشت، در اثر اصابت ترکش‌های یک تله انفجاری به ناحیه سر و سینه، به فیض شهادت نائل آمد. در یکی از دستنوشته‌هایی که از شهید بیضائی بجا مانده، او از جبهه سوریه تعبیر به «خط مقدم نبرد بین حق و باطل» نموده و با تأکید بر اینکه «این خاکریز نباید فرو بریزد، نباید» نوشته است: «تمام دنیا جمع شده‌اند؛ تمام استکبار، کفار، صهیونیست‌ها، مدعیان اسلام آمریکایی، وهابیون آدمکش بی‌شرف، همه و همه جبهه واحدی تشکیل داده‌اند و هدفشان شکست اسلام حقیقی و عاشورایی، رهبری ایران و هدفشان شکست نهضت زمینه‌سازان ظهور است و بس. و در این فضای فتنه آلود، متأسفانه بسیاری از مسلمین نا آگاه و افراطی نیز همراه شده‌اند تا این عَلَم و این نهضت زمینه‌ساز را به شکست بکشانند که اگر این اتفاق بیفتد، سالها و شاید صدها سال دیگر باید شیعه خود دل بخورد تا تحقق وعده الهی را نزدیک ببیند.»




http://shahid-agha-mahmoudreza.mihanblog.com/






سالروز ولادت مدافع حرم حضرت زینب (س)  بسیجی شهید محمودرضا بیضائی 

18 اذر ماه 1360







سال ۸۵ بخاطر بحث کاری تهران بودم فرصت زیاد بود با رفقا رفتیم سمت گلزارشهدای بهشت زهرا.... مزار شهید پلارک یه عده بچه 


بسیجی جمع بودند.... خیلی زود چشمامون بهم گره خورد....قدم زنان نشستیم سر یادبود شهید همت... بهم گفت داداش اگه 

منشهیدبشم چیکار میکنی... خندیدم


گفتم محمودرضا تو هنوز نصف دینت ناقصه

نوبتی هم که باشه نوبت منه....من متاهلم و تو .....

کاش نمیگفتم....

گفت مهدی جان درسته نصف دینت کامله... اما.... تو وابستگیت از من بیشتره...

راست میگفت محمودرضا....

گفت از پدرم خیلی نگرانم خیلی قلبا و روحا بهم وابسته است....نگران بی قراریشم...

ما از بچگی باهم بزرگ شدیم... بی خبر ازش نباش مهدی.....

اینارو زمانی میگفت که هنوزهفت سال باشهادتش فاصله داشت... فرودگاه تبریز سخت ترین لحظه های زندگی ام بود....پیر شدم تا پای


هواپیمای حامل پیکرش رسیدم....

یاد حرفاش افتادم....مهدی من اگه شهید بشم چیکار میکنی؟؟؟

اشک چشمام تمومی نداشت.....

محمودرضا رفت...... 


نقل از رفیق شهید...



چند بار پیش آمد وقتی عکس‌های سوریه‌اش را در لپ تاپش نشان می‌داد، از او خواستم یکی دو تا عکس به من بدهد اما هیچوقت نداد! 


نمی‌خواست عکسی از او یا بچه‌هایی که آنجا هستند جایی منتشر بشود. یکی از عکس‌هایش که خیلی اصرار کردم برای داشتنش، عکسی 


بود که بعد از عملیات آزادسازی «حُجیرة» و ورود به حرم از این منطقه، با لباس نظامی در صحن حرم مطهر حضرت زینب (س) گرفته بود. 


بشدت به این عکس افتخار می‌کرد. می‌گفت خیلی دوست داشت که هر جور شده در حرم حضرت زینب (س) یک عکس با لباس نظامی 


بگیرد و بالاخره با تمام محدودیت‌ها برای ورود به حرم با این لباس، به عشق خانم زینب (س) دل را زده بود به دریا و چند نفری با لباس 


رفته بودند داخل. بعد شهادتش نگاه به این عکس‌ کوهی از حسرت روی دوشم می‌گذارد. یک عمر زیارت عاشورا را لقلقه زبان کردیم و در 


پیشگاه امام حسین (ع) و اولاد و اصحابش ادعا کردیم که «یا لیتنا کنا معکم» و به زبان گفتیم «لبیک یا حسین» و این اواخر باز هم با


ادعا گفتیم «کلنا عباسک یا زینب» و در گفتن‌مان ماندیم که ماندیم… .




با شیعیان کشورهای لبنان، عراق، بحرین، سوریه و… آشنایی داشت و گاهی در موردشون چیزهایی می‌گفت. یکبار پرسیدم: شیعیان لبنان 


بهترند یا شیعیان عراق؟ گفت: شیعه‌های لبنان مطیع‌ترند ولی شیعه‌های عراق دچار دسته‌بندی و تشتت هستند، اما در جنگیدن و شجاعت 


بی‌نظیرند؛ دلشان هم خیلی با اهل‌بیت (ع)هستش، طوریکه تا پیششون اسم «حسین» و «زینب» و… را می‌بری طاقتشون رو از دست 


می‌دهند.  گفتم شیعه‌های ایران کجای کارند؟ با لحن خاصی گفت: شیعه‌های ایران هیچ جای دنیا پیدا نمی‌شن!




اخلاق شهید محمودرضا بیضائی.✨


محمودرضا همیشه لبخند داشت هیچگاه ندیدم در مقابل شخصی تندی کند همیشه آرام صحبت میکرد وقتی میخندید خستگی ام 


ازبین میرفت.گاهی که ناراحت بودم می آمد صحبت میکردیم وکمی مزاح وقتی میخندید تمام غصه هایم برطرف میشد.همیشه همه ما 


منتظر خنده های زیبایش بودیم.


راوی همرزم شهید.




شهید محمودرضابیضائی


محمودرضا همیشه معطربود همیشه لباس هایش مرتب بود به منظم بودن بسیارتوجه داشت چهره دلنشین وخندانش درکناراخلاق


پسندیده اش برمحبوبیتش می افزود همیشه مورد توجه دوستان بود حتی زمانی که خوابیده بود از او عکس میگرفتند.

راوی همرزم شهید.



تنبیه استاد درکلاس آموزشی


دردوران آموزشی همیشه منتظرآمدن استاد بودیم کلاس پرشور وباتوجه بود درجلسه آموزش گاهی پیش می آمد دوستان به آموزش


استاد توجه نمیکردند.استادبالبخند تذکرمیدادند اگرتوجهی نمیشد می فرمودند سینه خیز...

سینه خیز برو...

آموزش رامتوقف میکرد وخودش هم به همراه شخص خاطی سینه خیز می رفت. همه این ها نشان دهنده شخصیت اخلاقی استاد بود 


که ما گوشه ای ازآن رادر آموزش می دیدیم.



اواخر اسفندماه بود رفته بودیم جنوب راهیان نور اتوبوس نگه داشت همه دوستان ازاتوبوس پیاده میشدند آمدم پایم را ازآخرین 


پله اتوبوس پایین بگذارم پایم سر خورد محکم برخورد کردم به یک برادر که کنار درایستاده بود وخوش آمد می گفت... انقدر


محکم که خوردم زمین وخاکی شدم! سریع خم شد گفت چیشد برادر!

دستم راگرفت بلندم کرد لباسهایم تمام خاکی شده بود خاک هاراتکاند... صورتم رابوسید...دستم را گرفت گفت بیابرویم پیش 


دوستانم شربتی بنوش


رفتیم...

رفیقش پرسید چیشده محمودرضا؟

اتفاق رابرایشان تعریف کرد لیوان شربت خنکی بهم داد .تاآخرسفرآقامحمودرضاودوستانش نسبت بنده محبت داشتند وبابت 


اتفاق آن روز مزاح میکردیم .خاطره ای از آشنایی اتفاقی باشهیدمحمودرضابیضائی






محمود رضا روی بیت المال خیلی حساس بود. واقعا حواسش وقتی که از بیت المال استفاده می کرد جمع بود. وقتی که سوریه بودیم همه 


به خانواده هاشون زنگ می زدند.محمود رضا هم زنگ می زد و صحبت می کرد. ولی همیشه پول تلفن رو حساب می کرد. محال بود تلفن


بزنه و حساب نکنه پول تلفن رو. این در صورتی بود که هیچکس اینکارو نمی کرد.

نثار روحش صلوات 


اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم







>>  دست نوشته شهید بر روی دیوار سوریه  <<









یکبار عکسهایی را که آنجا از دیوار نوشته‌های تکفیری‌ها گرفته بود توی لپ تاپش نشانم میداد. توی عکس‌ها یک عکس هم از یکی از 

بچه‌های خودشان بود که او را در حال نوشتن شعاری به زبان عربی روی دیوار نشان می‌داد. به این عکس که رسیدیم محمودرضا گفت: 

«این بعد از نوشتن شعار زیرش نوشت جیش الخمینی فی سوریا»… این را که گفت زد زیر خنده. گفتم به چی می‌خندی؟ گفت: 

«تکفیری‌ها از ما و نام امام خمینی (ره) بشدت می‌ترسند!» بعد تعریف کرد که یک روز در یکی از مناطقی که آزاد شده بود، متوجه 

پیرمردی شدیم که سرگردان به اینطرف و آنطرف می‌دوید. رفتیم جلو و پرسیدیم چه شده؟ گفت پسرش مجروح در خانه افتاده اما 

کسی از اهالی محل اینجا نیست که از او کمک بخواهد. با تعدادی از بچه‌ها رفتیم داخل خانه‌اش و دیدیم پسرش یکی از تکفیری‌های 

مسلح است؛ با هیکل درشت و ریش بلند و لباس چریکی که یک گوشه افتاده بود و خون زیادی از او رفته بود. تا متوجه حضور ما در

خانه شد شروع کرد به رجز خواندن و داد و فریاد کردن و هر چه از در دهانش درآمد نثار علوی‌ها و سوری‌هایی کرد که با آنها 

می‌جنگند. همینطور که داشت فریاد می‌زد و بد و بیراه می‌گفت، یکی از بچه‌ها رفت نزدیکش و توی گوشش به عربی گفت میدانی ما

کی هستیم؟ ما ایرانی هستیم. این را که گفت دیگر صدایی از طرف در نیامد!

به نقل از برادر شهید بیضایی (احمد رضا بیضایی)

اسفند سال ۸۸ بود. مثل هر سال در تالار وزارت کشور برای سالگرد شهادت شهید باکری مراسم گرفته بودند. تهران بودم آنروز. 

محمودرضا زنگ زد و گفت: می‌آیی مراسم؟ گفتم: می‌آیم، چطور؟ گفت: بیا، سخنران مراسم قاسم سلیمانی است. گفتم: حتما

می‌آیم. و مقابل ورودی تالار قرار گذاشتیم. محمودرضا زودتر از من رسیده بود. من با چند نفر از دوستان رفته بودم. بیرون، محمودرضا 

را پیدا کردم و رفتیم و نشستیم طبقه بالا. همه صندلی‌ها پر بود و به زحمت جایی روی لبه یکی از پله‌ها پیدا کردیم و نشستیم روی لبه. تا 

حاج قاسم بیاید، با محمودرضا حرف می‌زدیم ولی حاج قاسم که روی سن آمد محمودرضا سکوت کرد و دیگر حرف نمی‌زد. من گوشی 

موبایلم را درآوردم و شروع کردم به ضبط کردن حرفهای حاج قاسم. محمودرضا تا آخر، همینطور توی سکوت بود و گوش می‌داد.

وقتی حاج قاسم داشت حرفهایش را جمع بندی می‌کرد، محمودرضا یکمرتبه گفت: «حاج قاسم خیلی ضیق وقت دارد. این کت و 

شلواری که تنش هست را می‌بینی؟ شاید اصرار کرده‌‌اند تا این کت و شلوار را بپوشد و الا حاج قاسم همین قدر هم وقت ندارد.» بعد از 

برنامه، از پله‌های ساختمان وزارت کشور پایین می‌آمدیم که به محمودرضا گفتم: کاش می‌شد حاج قاسم را از نزدیک ببینیم. گفت: 

«من خجالت می‌کشم وقتی توی صورت حاج قاسم نگاه می‌کنم؛ چهره‌اش خیلی خسته و تکیده است.» محمودرضا خودش هم این 

مجاهده و پرکاری را داشت. این اواخر یکبار گفت: «من یکبار پیش حاج قاسم برای بچه‌ها حرف می‌زدم، گفتم بچه‌ها من اینطور 

فهمیده‌ام که خداوند شهادت را به کسانی می‌دهد که پرکار هستند و شهدای ما غالبا اینطور بوده‌اند.» بعد گفت: «حاج قاسم این حرف 

را تأیید کرد و گفت بله همینطور بود.»






قناسه چی حرفه ای - یکی از نیروهای آموزشی شهید محمودرضا بیضایی در مطلبی در فضای مجازی نوشت: هنوز جملاتش حین آموزش 

یادمه: یک نگاه دقیق، حس جریان هوا و تنظیم نشانه، حبس نفس و گرفتن خلاصی ماشه و تق...

یک قناسه چی حرفه ای بود. «محمودرضا بیضایی» (حسین نصرتی)، متولد 18 آذر1360 شمسی در تبریز، به تاریخ 29 دی ماه 1392، در 

«جهاد مقدس» برای دفاع از حریم «اسلام ناب محمدی(صلوات الله علیه و آله)» و حرمِ «بانوی مقاومت» حضرت زینب کبری (سلام الله 

علیها)، به دست «مزدوران سعودی» و «سرسپردگان اسلام آمریکایی» به شهادت رسید.







محمد تاجیک از بیضایی می گوید: من از زمان جنگ ایران و عراق شاید صدنفر از دوستانم را دفن کرده ام.

صحنه ای که من در آن با بیل خک برداشته و داخل قبر بر روی پیکر شهید ریختم به معنی پایان قصه مستند ماست.

شهید محمودرضا بیضایی آدم عجیب و غریبی نبود که بگوییم خاص بود و کسی دیگر مثل او وجود نداشت و ندارد؛ زیرا خاک ایران


افراد زیادی از این دست را پرورش می دهد. یعنی اگر محمودرضا به اروپا و امریکا و امثال این کشورها می رفت، آدم خاصی به حساب 


می آمد چرا که خاک آن نقاط آدم هایی از این جنس را تولید نمی کند.


محمودرضا یک فرد معمولی بود. رستم دستان بودن در تمام افراد این سرزمین نهادینه است، منتها باید زمینه فراهم باشد. در واقع


زمینه برای محمودرضا فراهم بود و خود را نشان داد. همه ی آن کسانی که الان در سوریه هستند همه مثل محمودرضا هستند.

به قول شهید چمران هنگامی که شیپور جنگ نواخته می شود مرد از نامرد شناخته می شود. ما از این افراد در جامعه خود زیاد داریم 


که به قول حضرت امام یا در شکم مادران خود هستند یا در بغل آنان و یا در مدرسه و هروقت موقع آن برسد خود را نشان خواهند داد.


محمودرضا فرد متخصص و باشعوری و با صلابت بود و اواخر در کارش بسیار ارتقاء یافته بود. او با شهامت، دلیر و کاربلد بود. 

اگر دوباره جنگ اتفاق بیافتد بازهم مانند دهه شصت این مردم به میدان می آیند و قطعا می ایند مگر اینکه انسان نباشند و گرنه این 


خاصیت خاک ماست که همیشه چنین انسان هایی را تربیت کرده است و من مخالفم با کسانی که می گویند نسل امروز میدان را


خالی می گذارند و با یقین می گویم که آن ها اگر لازم باشد به میدان خواهند آمد.


هر وقت با شهید جایی می رفتیم و مثلا به یک موشک دست ساز برخورد می کردیم، محمودرضا می گفت این موشک کار من است. 


یعنی امضای خود شهید روی آن بود و آن موشک سبک کار محمودرضا بود نه کس دیگر.



اولین بار محمودرضا را اواخر تابستان در حوالی حرم حضرت زینب (سلام  الله علیها) دیدم و با او آشنا شدم. رفتار و کردار او را که 

مشاهده می‌کردم مرا به فکر وا‌داشت که چگونه او و دوستان جوانش بعد از گذشت نزدیک سه دهه از سال‌های دفاع مقدس و عصر 

امام خمینی(ره)، همانند خط‌ شکنان عملیات‌های فتح سوسنگرد و خرمشهر با ایمان و انگیزه قوی و شجاعت وصف ناشدنی در حمایت 

از اسلام و انقلاب اسلامی و دفاع از حریم اهل‌بیت (ع) مردانه ایستاده و مرگ را به بازیچه گرفته‌اند. محرم در راه بود، قرار شده بود که 

با عملیات‌هایی، اطراف حرم بی‌بی (سلام الله علیها) از اشغال دشمنان اسلام پاک‌سازی شده تا مردم، محرم امسال بتوانند به‌ راحتی و 

در امنیت کامل، در ایام شهادت سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) عزاداری نمایند. محمودرضا نیز مانند بقیه برای شروع 

عملیات لحظه شماری می‌کرد. خیلی خوشحال به نظر می‌رسید. با شادی فوق‌العاده‌ای از حضورش بر بالای گلدسته‌های حرم جهت 

شناسایی دشمن تعریف می‌کرد و عکس‌های نابی  که از حرم مطهر و گنبد و بارگاه حضرت زینب(س) برای خود تهیه کرده بود. یادم 

می‌آید در مرحله سوم عملیات آزادسازی مناطق غرب حرم مطهر عملیات تا شب ادامه پیدا کرد، مدافعین حرم با مشکل کمبود نیرو 

برای ادامه عملیات مواجه شده بودند، محمودرضا به آنها گفته بود: من به‌ همراه پنج نفر دیگر داوطلبان حاضرم کار دفاع از منطقه 

هم‌جوار نیروها را تا صبح به‌عهده بگیرم تا امنیت منطقه جدید متصرفی، تأمین شده و عملیات متوقف نشود. این در حالی بود که 

محمودرضا و همرزمان عراقی‌اش از صبح مشغول عملیات و بسیار خسته بودند. کاری بود که باور قبول انجام آن ناشدنی بود. فرمانده 

منطقه از این پیشنهاد بسیار تعجب کرد و با حالتی خاص گفت: مگر می‌شود؟! مترجم به او گفت: حسین ایرانی است! یعنی اینکه 

ایرانی‌ها با بقیه فرق داشته و شجاعت فوق‌العاده‌ای دارند. فرمانده عرب سرش را به‌علامت رضایت تکان داد و گفته‌ او  را تصدیق نمود.

وقتی به آن شهید خیره می‌شدید و رفتارش را زیر نظر می‌گرفتید، روحیه و شجاعت بچه‌های خط‌ شکن عملیات کربلای ۵ را در او 

می‌دیدید، همیشه خندان بود و تبسم به چهره داشت. احترام خاصی به همرزمانش بخصوص پیشکسوتان می‌گذاشت. این اواخر به‌طور 

مرتب او را می‌دیدم. پیگیری و تلاش بسیار جدی‌ای برای شناسایی منطقه دشمن و آماده سازی منطقه جهت عملیات داشت. دلش 

می‌خواست زودتر عملیات شروع شود و اطراف حرم نورانی عقیله بنی‌هاشم، حضرت زینب (س) از لوث وجود حرامیان پاک شود، روز 

عملیات هم در خط او را به‌ همراه شهید حسین مرادی دیدم. هر دو مثل همیشه خندان و پرنشاط و فعال بودند. با تعداد دیگری از 

رزمندگان داوطلب مدافع حرم مطهر از دیگر کشورها، روی زمین نشسته و مشغول صحبت و احتمالاً هماهنگی‌های لازم برای ادامه 

عملیات بودند. درگیری با تروریست‌های کافر به‌ شدت ادامه داشت و آتش رزمندگان روی مواضع آنان باریدن گرفته بود. ساعتی بعد

محمد حسین مرادی در حین درگیری با دشمن هدف تک‌تیرانداز دشمن واقع و به‌ شدت مجروح شد. محمد حسین ۲ هفته بعد در 

جوار حرم مطهر ام‌المصائب، حضرت زینب (س) پر کشید و هم‌ پرواز شهدا کنار ملائک جنت شد.

بعد از عاشورا به مرخصی آمده بود، تلفنی احوالش را پرسیدم، می‌گفت: بچه‌هایی که مرخصی آمده بودند، اکثراً برای عملیات به سوریه 

برگشتند اما او چند روزی دیگر برمی‌گردد. انگار برای بار آخر و دیدن خانواده و کوثر، کودک معصوم شیرخوارش، آمده بود ولی 

برگشتنش طول کشیده بود، مثل اینکه می‌خواست همه را سیر ببیند و خداحافظی کند، آن‌ وقت برود.


اینبار برای رفتن بی تاب بود. تازه برگشته بود، اما رفته بود رو انداخته بود که دوباره برود. مطیع بود. وقتی گفته بودند نه نمی‌شود، سرش را 

انداخته بود پایین و رفته بود. اما چند روز بعد رفته بود دوباره اصرار کرده بود که برود. چهار روزی فرستاده بودندش دنبال کاری که از سوریه 

رفتن منصرف بشود. کار چهار روز را در سه روز تمام کرده بود و آمده بود گفته بود که حالا می‌خواهد برود. بالاخره حرفش را به کرسی 

نشانده بود… شب رفتنش، مثل دفعه‌های قبل زنگ زد گفت که دارد می‌رود. لحن آرامش هنوز توی گوشم هست. توی دلم خالی شد از

اینکه گفت دارد می‌رود. این دو سه بار اخیری که رفت، لحنش موقع خداحافظی بوی رفتن میداد. بغضم گرفت. گفتم: کی بر می‌گردی؟ بر 

خلاف همیشه که می‌گفت کی می‌آید، گفت: معلوم نیست. مثل همیشه گفتم خدا حافظ است ان شاء الله. همیشه موقع رفتنش زنگ که 

میزد حداقل یک ربعی حرف می‌زدیم اما ایندفعه مکالمه‌مان خیلی کوتاه بود؛ یک دقیقه یا کمتر شاید. حتی نگذاشت مثل همیشه بگویم 

رفتی آنطرف، اس ام اس بده! تلفن را که قطع کرد، بلافاصله پیغام زدم: «اس ام اس بده گاهگاهی!» یک کلمه نوشت: «حتما.» ولی رفت 

که رفت…




اهل مطالعه سیاسی بود. خوب هم می‌خواند. در سه – چهار سال گذشته هر وقت فرصتی می‌کرد می‌رفت کتابفروشی‌های انقلاب، 

بخصوص فروشگاه انتشارات کیهان را گز می‌کرد و با یک بغل کتاب جدید بر می‌گشت. پای مرا هم به این فروشگاه محمودرضا باز کرد. 

اخیرا مطالعاتش را روی بیداری اسلامی متمرکز کرده بود. اکثر وقتهایی که دو تایی توی ماشینش از تهران بسمت اسلامشهر می‌رفتیم، 

من سر بحث را باز می‌کردم تا حرف بزند و مثل همیشه، حرفها می‌رفت سمت بیداری اسلامی و تحولات کشورهای منطقه، بخصوص 

سوریه. اما اظهار نظرهای سیاسی‌اش مثل تحلیل‌های ژورنالیستی یا تلویزیونی یا حرفهای کلیشه‌ای اهالی سیاست نبود. اعتقادی به 

بحث‌های تلویزیون هم در مورد سوریه نداشت و می‌گفت اینها حرف‌های رسانه‌ای هستند و واقعیتی که در آنجا می‌گذرد غیر از این 

حرف‌هاست. هر چند تحلیل‌های مطبوعاتی را می‌خواند و به من هم خواندن تحلیل‌های سعد الله زارعی، مهدی محمدی – و چند تای 

دیگر را که الان یادم نیست – توصیه می‌کرد ولی بیشترین استناد را به سخنرانی‌های آقا می‌کرد و در آخر هم نظر خودش را می‌گفت. 

جهت همه حرفهایی که در مورد بیداری اسلامی می‌زد بی استثناء در نسبت با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و فرج 

آنحضرت بود. یکبار گفت: «بنظر من این دست خداست که ظاهر شده و این دیکتاتورها را که حکومتشان مانع ظهور است یکی یکی از 

سر راه بر میدارد تا مسیر باز شود» این را که می‌گفت انگشتهایش را به حالتی که انگار می‌خواهد یک چیزی را با ضربه انگشت وسطش 

شوت کند در آورد و ضربه‌ای به روی فرمان ماشین زد. بعنوان کسی که ساعت‌ها به حرفهایش در مورد تحولات اخیر منطقه گوش داده 

بودم، به یقین می‌گویم که حکومت جهانی امام عصر (عج) و مبارزه مسلمانان برای آن، اصلی‌ترین آرمانش بود.

پ ، ن :
 
به قلم دکتر محمودرضا بیضائی {برادر شهید }


شهادتش، مزد پر کاریش بود و با شهادتش «الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» را ثابت کرد. روزهایی که تهران با او بودم شاهد بودم که

چطور دو شب متوالی را نمی‌خوابد یا خوابش از دو – سه ساعت بیشتر تجاوز نمی‌کند. تماسهای کاریش شبها گاهی تا ۲ صبح طول می 

کشید و از صبح خیلی زود هم شروع به زنگ زدن به نفرات مختلف برای هماهنگی کارهای آنروز میکرد. چشمهای همیشه سرخ و تن 

همیشه خسته‌اش بارزترین خصوصیتش بود. دفعه قبل که بعد از شهادت شهید محمد حسین مرادی برگشته بود کمردرد شدیدی داشت و 

نمی‌توانست رانندگی کند. می‌گفت آنطرف برای این کمردرد رفتم دکتر، مسکنی زد که گفت این فیل را از پا می‌اندازد ولی فرقی به حال 

کمردرد من نکرد. با همین کمردرد هم سفر آخر را رفت. روزی هم که شهید شد، از دو شب قبل بیدار بود. توی اتاقش پوستری از حاج

همت روی کمد لباسهایش زده بود که این جمله حاج همت روی آن به چشم می‌خورد: «با خدای خود پیمان بسته‌ام که در راه حفظ و 

حراست از این انقلاب الهی یک آن آرام و قرار نگیرم» و از این لحاظ به حاج همت اقتدا کرده بود.


شب «تاسوعا» پیامک زده بود که «سلام. در بهترین ساعت عمرم به یادت هستم؛ جایت خالی.» یکساعت بعدش زنگ زد و گفت که امروز 

منطقه اطراف حرم را بطور کامل از دست تکفیری‌ها که تا پانصد متری حرم پیش آمده بودند درآوردیم و از سمتی که دست تکفیری‌ها بود 

وارد حرم شدیم، از امشب هم چراغهای حرم را شبها روشن نگه خواهیم داشت. از اینکه در شب تاسوعا اطراف حرم حضرت زینب (س) را 

پاکسازی کرده بودند خیلی خوشحال بود. قبل از آخرین سفرش پرچم قرمز رنگی را بعنوان یادگاری داد. آنرا از وقتی که رفت زده‌ام روی 

دیوار. رویش نوشته است: «کلنا عباسک یا بطلة کربلا – لبیک یا زینب»

پ ، ن :
 
به قلم دکتر محمودرضا بیضائی {برادر شهید }


هیچوقت «التماس دعا» نمی‌گفت، هیچوقت «قبول باشه» نمی‌گفت، می‌دانستم شهادتش حتمی است برای همین یکی دو باری از او طلب 

شفاعت کردم اما سکوت کرد و هیچوقت از سر شکسته نفسی نگفت «ما لایق نیستیم» یا «ما را چه به این حرفها»، هیچوقت در مورد 

معنویات حرف نزد، اهل ادا نبود، تا جائیکه می‌توانست آدم را می‌پیچاند که حرفی از زبانش راجع به معنویات نکشی، سلوک معنویش 

بسیار مکتوم بود و از هر حرف یا هر حرکتی که کوچکترین حکایتی از تقوای او داشته باشد همیشه پرهیز کرد. معامله‌ای که با خدا کرده

بود را تا آخر برای همه کتمان کرد و زهدی به کسی نفروخت. و بالاخره اینکه همه را رنگ کرد و رفت!

پ ، ن :
 برادر شهید { دکتر احمدرضا بیضائی }


انقلاب، سر کارگر جنوبی قرار داشتیم. با پرایدش آمد. سوار شدم و راه افتادیم سمت اسلامشهر. همیشه می نشستم توی ماشین بعد 

روبوسی می کردیم. موقع روبوسی دیدم چشم هایش خون است و سر و ریشش پر از خاک. از زور خواب به سختی حرف می زد. گفتم چرا 

اینطوری هستی؟ گفت چهار روز است خانه نرفتم. گفتم بیابان بودی؟ گفت آره! گفتم چرا خانه نمیروی؟ گفت چند تا از بچه ها آمده‌اند 

آموزش، خیلی مستضعفند؛ یکیشان کاپشنش را فروخته آمده. به خاطر چنین آدم هایی شب و روز نداشت. یکبار گفت من یک چیزی

فهمید‌امم؛ خدا شهادت را همیشه به آدم هایی داده که در کار سختکوش بوده‌اند.

به قلم دکتر احمد رضا بیضایی برادر شهید




با محمود رضا ...
میگفت:
روز آخر دوره آموزشی، وسط تابستان، هوا هم حسابی گرم بود. 
بچه ها از گرما چپیده بودن تو آسایشگاه تا یه خورده خنک بشن. 
صدای خِرخِر تنها کولر آسایشگاه که به زحمت داشت خنکایی تولید میکرد همه فضا رو پر کرده بود، 
بعضی از بچه ها از فرط خستگی و گرما رو تختاشون ولو شده بودن و بعضی شون هم که انگار اصلا نمیفهمیدن گرما و خستگی چیه در رفت و آمد بودن. 
محمود جزء دسته دوم بچه ها بود که همش در حال ورجه وورجه و فعالیت بود. 
چندتا از بچه‌ها هم از فرط گرما رفته بودن چسبیده بودن به کولر تا یه کم جونشون خنک بشه.
میگفت:
یهویی احساس کردم چشام داره میسوزه، 
یه خورده که گذشت دیدم تمام صورتم داره میسوزه، متوجه شدم همه بچه ها دارند فرار میکنن بیرون، سریع از جام بلند شدم و دویدم به طرف در آسایشگاه. 
بیرون آسایشگاه بچه ها دنبال آب میگشتن تا صورتاشون رو بشورن، 
وضع غیر عادی بود، 
چشم دووندم محمود رو ندیدم، 
رفتم پشت آسایشگاه دیدم محمود با یکی دو تا از بچه ها زیر کولر ایستادن و دارند میخندن، 
تو دست محمود هم یه دستمال کاغذیه، 
رفتم و گفتم باز چی کار کردین ؟ 
یکیشون گفت:
محمود دیده بچه ها تو آسایشگاه وا رفتن، اومده گفته‌ چه معنی داره روز آخری بچه ها اینقدر بیحال باشن، الان یه کاری میکنم همشون بریزن بیرون، 
بعد رفته محتویات گلوله منوریِ که چند وقت پیش خالی کرده بود تو دستمال کاغذی ، یه کمش رو ریخته پشت کولر، اون هم مثل اشک آور عمل کرده و بچه‌ها ریختن بیرون، 
بعد دوباره زدن زیر خنده، 
محمود با خنده می گفت ندیدی چی جوری میدویدن بیرون...!!!!! دو تا چک و لگد نثارش کردم و همینجوری که داشت فرار میکرد داد میزدم نامرد حداقل من رو خبر میکردی........ بعد هم داد زدم به بچه ها گفتم بیاین که خرابکار رو پیدا کردم، 
بچه ها هم از خجالتش در اومدن
. . . .
رفیق،
حداقل من رو خبر کن
.
پ ن ؛
عکس و کپشن از صفحه فیس بوک آقا عبدالله جویینی از دوستان شهید ...
.

 



پیام گذاشته شده توسط سهیل کریمی یک از دوستان شهید بیضائی
 --------------------------
پیامک رد و بدل شده بین شهید محمودرضا بیضائی 

( حسین نصرتی) و بنده ی حقیر (سهیل کریمی) در حال احیا شب 23 رمضان سال 1392 

(شش ماه پیش از شهادت)



عکس بالا مربوط به شهید بیضائی هست که درحال خمپاره  زدنن


 و این نوشته رو هم خودشون روی این عکس گذاشته ! 


[http://www.aparat.com/v/tmdTS]


اهتزار پرچم یا ابوالفضل العباس توسط شهید مدافع حرم ، 

شهید محمودرضا بیضائی چند ساعت قبل از شهادت

جهت دانلود کلیپ اینجا کلیک کنید

پندار ما این است كه ما مانده‌ایم و شهدا رفته‌اند، اما حقیقت آن است كه زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده‌اند..... .
با گریه گفت:
«
البارحه ائتالی محمودفی النام...»
دیشب محمود اومد به خوابم...
«
ورئیته یقره القران»
ودیدمش داشت قرآن میخوند...
بغلش کردم...بغلم کرد
بوسیدمش...من رو بوسید
به من گفت از من دوری نکن چون من رو نمیبینی؛
من کنارتم
هنگام نبرد....
یادت میاد یادم کردی!؟
به چشم برهم زدنی اومدم پیشت و نجاتت دادم!!!!
گفت:
«
وقال لی اتذكرعندمامرضت فی البیت، 
اناكنت حاضرعندك
واقره الدعاءلك....»
یادت میاد تو خونه مریض بودی؟
من پیشت بودم و برا شفات دعا میکردم...
بهش گفتم:
تو الان کجایی؟
گفت....:
«
قلت لهواین انته الان؟
قال لی:
انامع اصحاب الحسین.......»
گفتم من به نیتت گوسفند قربونی کردم و دادم به فقرا!
خندید و گفت:
آره... بهم رسید...
گفتم چرا میخندی؟
گفت:
«
قال لانی:
لاحتاج الثواب قسمت الثواب لكم...»
.
پ ن ؛ 
از صفحه یکی از دوستان شهید

 


[http://www.aparat.com/v/keyDG]

جهت   دانلود   اینجا   کلیک   کنید



برای محمود رضا (توشته شده توسط برادر شهید )
درون خودش كلنجاری داشت با خودش. برای كسی آشكار نمی‌كرد اما گاهی توی حرفهایش، می‌زد بیرون. هر بار كه بر می‌گشت و می‌نشستیم به حرف زدن، حرف‌هایش بیشتر بوی رفتن میداد و اگر توی حرف‌هایش دقیق می‌شدی می‌توانستی بفهمی كه انگار هر روز دارد قدمی را كامل می‌كند. آن اوایل، یكبار كه از معركه برگشته بود، وسط حرفهایش خیلی محكم گفت: «جانفشانی اصلا كار آسانی نیست» بعد تعریف كرد كه آنجا در نقطه‌ای باید فاصله‌ای چند متری را در تیررس تكفیری‌ها می‌دوید و توی همین چند متر، دخترش آمده جلوی چشمش. بعد توضیح داد كه تعلقات چطور مانع شهادت شهید است... تمرین‌های زیادی توی یكی دو سال گذشته برای بریدن رشته تعلقاتش انجام داده بود و همه را هم برید. این بار كه می‌رفت به كسی گفته بود .......«ایندفعه از كوثر بریدم».

 



وقتی پیكرش را داخل قبر گذاشتم، از طرف همسر معززش گفتند محمودرضا سفارش كرده چفیه‌ای كه از آقا گرفته با او دفن شود. جا خوردم. نمی‌دانستم از آقا چفیه گرفته. رفتند چفیه را از داخل ماشین آوردند. مانده بودم با پیكرش چه بگویم. همیشه در ارادت به آقا (زید عزه) خودم را بالاتر از او می‌دانستم. چفیه را كه روی پیكرش گذاشتم فهمیدم به گرد پایش هم نرسیده‌ام در این چند وقت. یادم هست یكبار چند سال پیش گفت شیعیان در بعضی از كشورها بدون وضو تصویر آقا را مس نمی‌كنند و گفت ما اینجا از شیعیان عقب افتاده‌ایم.
پی نوشت ؛
عکس از لحظه وداع  همسر شهید با شهید بیضایی
متن نوشته شده توسط برادر شهید

 




گریبان چاک ، بر سر خاک و ، بر دل دست و ، بر گل پا
میان عاشقان ، احوال من دارد تماشایی ...
پی نوشت ؛ 
پدر شهید بیضایی بر بالین پسر ...

 




تعداد صفحات : 2

 | 1 |  2 | 



|
|
|